گفت:«احساس می کنم سايه ای شده ام که روی اين کره ی خاکی سنگينی می کند.» هيچ وقت اينطور نديده بودمش. هيچ وقت از اين حرفها نمی زد. پوزخندی زدم٬ نگاهش کردم. ازم خواست که باهاش قدم بزنم. نرفتم. چند روز بعد رفقا خبر آوردند که سايه اش را با تير زده اند!

 

پ.ن:

۱- الوداع رفيق... الوداع!

۳- خواب اين داستان را خيلی وقت پيش ديده بودم.

۳- با عرض پوزش از دوستانی که در نبودم اينجا آمده اند. روزهای سختی را پشت سر می گذارم و تنها اميدم اين است که بتوانم اين روزها را در داستان هايی که قرار است در آينده نوشته شوند بازتاب دهم.

 

/ 8 نظر / 4 بازدید
سارا

فلوبر ميگه: نوشتن كار لذتبخشيست. همين كه انسان خودش نباشد ولي در تمام ماجراهائي كه از آن صحبت مي شود جريان داشته باشد، از آن لذتبخش تر است. باران عزيز كم كم دارم به گفته ي قديميها ايمان ميارم كه توي بدترين چيزها هم يه چيز خوب پيدا ميشه. اميدوارم خلق داستاني كه خوابشو ديدي همون نكته ي خوب ناراحتيهايي باشه كه فعلا سراغ تو اومدن. موفق باشي و قوي.

شب نويس

مينميال قشنگی بود ولی دوست داشتم اين جمله رو نداشت: ؛ هيچ وقت اينطور نديده بودمش. هيچ وقت از اين حرفها نمی زد. ؛ برای نوشتن چيزهايی که اين روزها باهاشون درگيری بگذار بگذره و ازشون دور شو و بعد بنويس. هر ه دورتر بهتر. خودش تو ذهنت ويرايش ميشه و چيزی نميگی که بخوای خرابش کنی.

افسرده

میشه دیگه به آدرس ایمیل من چیزی نذاری؟؟؟؟ اگه این کارو بکنی ازت ممنون میشم چون دیگه خسته ام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!......................

باران

سارا و شب نويس عزيز مرسی از اومدنتون. فعلا هيچی برای گفتن ندارم. تا بعد... و افسرده عزيز نمی دونم منظورت چيه و حتی نمی دونم کی هستی. جزء معدود انسان هايی هستی که چنين خواسته ای از من دارند. اگر لطف کنی و خودت را معرفی کنی حتما اين کار را خواهم کرد. برای اینکه واقعا نمی خواهم هیچ کس اذیتم کنه قصد اذیت کردن ندارم٬ ولی خوب اول بايد بدونم کی هستی يا نه؟!

mina

کامنتم چرا پريد ؟ اين پرشين بلاگ سر ناسازگاری داره گمونم

mina

اشکال نداره دوباره ميگم ...باران نازنين با توجه به پينوشت ها فکر می کنم داستانی که نوشتی واقعی است / روزهای سخت هم می گذرند هر چند سخت / اميدوارم روزهای خوب در آينده نزديک برات سر برسند

داداشي ات :كولي

گاه سوژه ی قصه یی می شویم و گاه غصه مان قصه ای می شود و گاه قصه یی می شويم در قصه یی .... و گاه راوی داستان است که می آيد و ....

يوسف

خربزه ميخوری بايد پای لرزشم بشينی