و اين برای خواسته های بی پايان من؛

از خواستن به گمانم هنوز

هنوز نمی دانم دست های دست خورده ی خود را بايد

در جيب کدامين شلوارم پنهان کنم

هنوز بر چشمانم عينک آفتابی می زنم

تا مرا با آن شاعر قديمی اشتباه نگيرند

و آرزو دختر همسايه

خواب مرا می بيند؛

آه اگر می دانستم

مردم اين شهر

هنوز خواب دروغ باز می گويند

کجا می توانستم

به خواب دختری پا گذارم

که نمی شناختمش...

/ 5 نظر / 2 بازدید
داداشی //کولی

يواش يواش ميگم هی پسر تو رو ميشناسم ...تو پسر رنگيم کمونی پس از يه بارش تند...تو آبشاری پس از يه آفتاب تند .....داری قصه می شی ها .....داری يواش يواش راه قصه ی غصه هام شدن رو ياد ميگيری ها .... بيا قدم بزنيم ....دستم رو بگير ...داداشی ناز نيگات رو قربون

داداشی ///کولی

.....فردا به بچه ها خواهم گفت // مرا هم در بازی عصمت تان راه دهيد /// از کتاب عاشقانه ترين ها... ..... صدایی تو دل ام می گه : رفقا هم چنان عاشق باشید.... بیا گریه کنیم برای لحظاتی که نتونستیم عشق رو بفهمیم ..... ناز نیگات رو داداشی قربون ...

rosa

سلام...همون حس که به تو التماس ميکرد که ننويسی...حالا يقه منو گرفته که واست بنويسم... کمن کيش تصرف مراد است بر مريد بی خواست و اراده او و در خواب معتبر تر است...

rosa

راستی...من هنوز نميدونم چی رو باورت نميشه؟

نادو

سلامی به رسم آشنايی ...