کشک بادمجان

جلال لبريز از نوشتن بود. ولی تا جايی که من خبر دارم هيچ وقت چيزی ننوشت. يک روز که توانستم با او حرف بزنم بهم گفت: با تمام وجود حس می کنم که دارم زندگی می کنم. من فقط نگاهش می کردم. فکر کنم دليلش اين بود که بعد از چند شب پياپی موفق شده بود از راه مشت زدن های مکرر به ديوار سلولش با مردی که در سلول ديگر بود و جلال هيچ وقت او را نديد حرف بزند. جلال برايش شعر خوانده بود٬ حرف زده بود٬ با هم خنديده بودند!

تعجب کردم وقتی بچه ها گفتند روز آخر هوس کشک بادمجان کرده بود. می دانستم که کشک بادمجان دوست نداشت. حالا سال هاست به دنبال کسی هستم که فقط صدای جلال را شنيده است٬ به دنبال کسی که سال ها پيش جلال از او پرسيده بود٬ دلش چه غذايی می خواهد؟!

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
شاهزاده ي سرطاني

فوقالعاده بود. ايقدر خوب بود که بر خلاف تفکر اخلاقيم و بر خلاف تمام چيزهايی که بهشون معتقدم بايد ازت بپرسم آگاهانه داستان رو نوشتی. به خاطر دوست نداشتن کشک بادمجان و پيدا کردن مردی که با گفتن اسم غذای مورد علاقه ش ذائقه ی جلال رو تغيير داده. به خاطر شعر خوندن و حرف زدن.غذا خوردنش تغيير کرده. فوقالعاده بود.

ناهید

سلام زيبا بود فقط دلم می خواد ببينم اين نوشته هاتون در همين حد هستن يا تکه ای از داستان بزرگترين چون مخصوصا اين اخری درست وقتی ادمو جذب ميکنه تموم ميشه. بهر حال قشنگ و استادانه بود موفق باشين

سارا

باران عزيز، خيلي عالي بود. خيلي لذت بردم. مي دوني داستان سررسيد هم برايم دلچسب بود. بارها اينجا آمدم و داستانهايت را خواندم وقتي هنوز قالبت اين نبود. مثل داستان آن مردي كه سنگ قبر مي ساخت. موفق و سربلند باشي. هميشه