فقط یک بهانه...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ــ ببین اگه اینجور رو اعصابم را بری، گوشی را میذارم و دیگه هیچ وقت بهت زنگ نمی زنم.

صدامو بلند می کنم:

ــ"داری تهدید می کنی منو؟"

ــ تهدید نمی کنم، این تهدید نیست. ببین...

حرفشو قطع می کنم:

ــ من روز اول بهت گفتم، اگه پایه اشی که خطرات این راهو تحمل کنی، یالله، گفتم اگه نیستی از همین حالا بگو، گریه کردی گفتی هستی، گفتی منو ببخش که اذیتت کردم، گفتی حرفای دیگران برات اهمیتی نداره، گفتی خودت تصمیم می گیری، حالا من چه گناهی کردم اگه دیگران دارن در مورد زندگی ما حرف می زنن...

صداشو بلند می کنه:

ــ این خواهرای تو دیگه شورشو در آوردن، بابا من نمی خوام به زندگی من کار داشته باشن، به اونا چه ربطی داره آخه...

ــ همه اشون یه شکلیه ان، من به هیچ کدومشون اهمیت نمی دم. حالا گیرم که خواهرای من این حرفا را زدن، خواهر تو چرا اینا را پیش مامانت گفته، اینم به درک، فرض می کنیم که اونم مثل اوناس، مادرت چرا باید بگه بهش بگو بیاد کارو یه سره کنه، اونم به درک، حرف اونم برام ارزش نداره، تو چرا باید بگی مادرم راست می گه؟ اصلا منظورت چیه، مادرت راست می گه که چی، که چطوری بیام کارو یه سره کنم، این کار چطوری یه سره می شه اصلا؟!

چند لحظه سکوت می کنه، بغض گلوشو گرفته:

ــ منظورش اینه که بیا طلاق بده دخترمو والسلام...

گریه اش گرفته. هق هق اش با صدای خش خش خرابی گوشی تلفن قاطی شده...

ــ چی داری می گی تو؟ مگه ما تو این یکی دو سالی که با هم بودیم یه بارم راجب این مسخره بازی ها با هم حرف زدیم. قضیه طلا و مهریه و این حماقتا روابط سنتی بین خونواده های احمق ماست، به من و تو چه ربطی داره، ما چرا باید این وسط زندگیمونو خراب کنیم؟

جلوی گریه اشو می گیره:

ــ خیلیم ربط داره، من تحقیر شدم. نمی خوام یکی پشت سرم بگه به خاطر خریدن طلای اون پدر شوهرش مریضی اعصاب گرفته، مگه من جبرئیلم که بخوام جون کسی رو بگیرم. مادرم میگه اگه پول ندارن برا پسرشون زن نگیرن، اینا اعصابمو خورد می کنه. خودت می دونی که من بر خلاف نظر همه تصمیم گرفتم، هیچ کس راضی نبود. اینا دارن تلافی می کنن. دارن منو تحقیر می کنن. تو هم که نشستی تو اطاقت، غیره کتابات از هیچی خبر نداری...

ــ بابا من چطوری بگم بهت، خواهرت به تو حسودیش می شه، از من خوشش نمی آد، اینا را هزار بار بهت گفتم. چرا با این حرفا منو اذیت می کنی، به خدا همه باهام مشکل دارن، واسه اینکه، خودتم می دونی از جنس اونا نیستم، واسه اینکه بلد نیستم به بر و پاچه اشون بپیچم، واسه اینکه بلد نیستم تو مجلساشون دلقک بازی در آرم. اگه از این می پرسی همه اشو می خوان سر به تنم نباشه، گول این همه حرفای مفتو نخور که می زنن، نمی دونم تو افتخار خونواده ی مایی و از این حرفای مفت. همه اش چرتوپرته به خدا، بابا کدوم آدم خری غیر از من تو این زمونه دلش می خواد یکی از خودش خوشبخت تر پیدا کنه. هزار بار بهت گفتم وقتی دیدی اینا دارن دلسوزی می کنن از همیشه بیشتر بترس ازشون، بدون اون وقته که می خوان دلسوزانه زندگیتو به گه بکشن، آخه من چقدر باید اینا را بگم بهت، تو که می دونی من چقدر بهت احترام می ذارم، چقدر دوستت دارم...

جمله ی آخریو بریده بریده گفتم...

بازم گریه اش گرفت، این بار صداش خیلی واضح می آد، نمی دونم چی کار کنم، می خوام دلداریش بدم...

ــ تو رو خدا گریه نکن، عزیز من... گل کوچولوی من... تو رو خدا گریه نکن، ببین مگه تو دوست داشتن من تردید داری، خودت که می دونی من برا تو چه کارایی  کردم، از این به بعدم هر کاری حاضرم بکنم. همه غلط کردن، الان زنگ می زنم هر چی بد و بیراست بارشون می کنم، به خدا تنها امیدم واسه ادامه دادن تو هستی، تو که خودت می دونی اینا را...

دو جمله ی آخرو نشنید. دیگه صداش نمی اومد. فک کنم گوشی را گذاشته بود. نگاهی به سقف می کنم. می ترسم، یک حسی توی دلم  بهم می گه خیلی احمقی...

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
ساناز

باران خيلي قشنگ مينويسي .... { گل}

ژوبين

ذاستانهای اوليت قشنگتر بودند.دست از حديث نفس گويی بردار. ديگه موقع داستان نويسی است.

صبا

خب می گم آخر کار چرا گوشی رو گذاشت؟!!

آني

با نوشته‌هاي ديگه‌ات خيلي فرق داشت، در طول مدتي كه ميخوندمش فكر ميكردم چرا؟ آخه چرا؟ دختره مجبور شده بود؟ به نظر ميرسيد كه دختره پسره رو دوست داره پي چرا قطع كرد؟ يا اينكه قطع شد؟ ميگم اگه من بودم فرار ميكردم ميرفتم پيشش. خلاصه اينكه من خيلي به اين موضوع فكر كردم و گاهي دلم براي پسره سوخت و گاهي هم براي دختره. اما اينكه چطور ميشه باران اينو مينويسه هم برام سوال بود!؟ دركل خوب بود ولي نه خوبتر از قبلي‌ها...

مانیا

سلام خانون، هم چنان هستم ..../

سارا

ادامه : مي تونيم از يواش صحبت كردن يكي از طرفين براي اينكه اطرافيانش متوجه هم نشن استفاده كنيم. آي باران من اصلا از اين فضاهاي توي ماشين، پشت تلفن يا تو كافي شاپ خيلي خوشم مياد. ضمنا منظورت رو از اين كه برام نوشته بودي فكر نمي كردي من اونجوري باشمكه تو پستم نوشتم رو نفهميدم؟ خودتو البته زياد بابت توضيحش اذيت نكن. يه چيزي محرمانه بهت مي گم من انقده محشرم كه هنوز خيلي مونده تا كشف بشم.

سارا

باران عزيز عزيز خوشحالم از اينكه ماجرا بهانه اي شد براي نوشتن گرچه بهانه ي تلخي بود اما دست كم ذهنت رو وادار به نوشتن كرد. بگذريم حالا از اين مادر ترزا بازي من. مي دوني من بعد از اينكه تلفني دعوا مي كنم يه كاغذ برمي دارم و همه ي ديالوگ ها رو مي نويسم. مي نويسم تا بعدا توي يه داستاني كه هنوز هم ننوشتم ازش استفاده كنم. در واقع هدفم اينه كه يادم بمونه واقعا چه درگيري لفظي پيش مياد اينجور مواقع و بعد با توحه به داستان و فضاش باورپذيرش كنم و يه جورايي حرفه ايش كنم پريروز يكي از دوستام برام يه داستان خوند كه ديالوگاي محشري داشت اصلا منو ياد همينگوي مي خواد. مي دوني به لكنت افتادنهاي آدم وقتي عصبي ميشه، جمله هاي نصفه. باران من هر وقت تلفني دعوا مي كنم گوشم سنگين ميشه طرف هي سخنراني مي كنه من عين خنگا مي گم چي؟ چي گفتي نشنيدم؟ يا اون موقع كه call waiting داشتيم لعنتي گل دعوا شروع مي كرد بوق زدن. اون جمله ي آخرت كه مي گي حس كردي چقدر احمقي خيلي عالي بود. خيلي داستاني. يه پايان دبش. من هميشه تو اين فكر بودم كه ته ش تلفن رو از پريز بكشم بيرون. پسر شايد يه وقت منم داستان رو با اين جمله تموم كنم. ادامه: