جوجه های رنگی(داستان)

از وقتی که سوار شده بود مدام به بچه اش بد و بيراه می گفت. بچه نق می زد. گريه می کرد.

زن گفت: دِ بسه ديگه پدر سگِ تن لش. توی مطب دکترم همين بلا را سرم آوردی.

بچه گريه می کرد.

ــ‌ ساکت می شی يا... گورِ بابای پدر سگت... .

راننده نگاهی به من کرد. پوزخندی زد و خطاب به زن گفت:چرا همه اش به پدرش بد و بيراه می گی؟

بعد قهقه ای زد و ساکت شد.

زن خنديد. طوری که راننده برای چند لحظه برگشت و به او نگاه کرد. زن با خنده گفت:راه پدرش دوره. نفرين هايی که من می کنم بهش نمی رسه. جاش تو زندان امنه!

زن باز هم خنديد. راننده يک بار ديگر به او نگاه کرد و هر دو ساکت شدند. بچه ساکت نمی شد. مدام گريه می کرد و می گفت: جوجه... جوجه...

شايد جوجه می خواست. از همان جوجه های رنگارنگی که توی خيابان می فروختند و هيچ وقت عمرشان از دور روز بيشتر نمی شد.

حوصله ام از دست زن و بچه اش سر رفت٬ از دست راننده هم هميطنور... . با مسيری که زن قبل از سوار شدن گفته بود بايد سر همين سه راه کشاورز پياده می شدند. از سه راه گذشتيم. زن ساکت بود٬ پياده نشد. برگشتم و به او نگاهی انداختم٬ گونه هايش سرخ بود. سرخِ سرخ ...

پارک ميخک را که رد کرديم من پياده شدم. بچه هنوز هم گريه می کرد. در را بستم. تاکسی با سرعت دور شد. 

/ 7 نظر / 5 بازدید
رهگذر غریب

سلام اسم وبلاگت خيلی قشنگه خيلی رازها حرفها هرگز گفته نشدند اما... دنيايی ديگر هم هست

ناهید

سلام من مهمون جدیدم،امروز اومدم کلبه ی قشنگتون نوشته هاتون یه روزمرگی قشنگ داره که ادم حس میکنه خدشه. مخصوصا اینکه خواهرم کجاس تا معادله رو حل کنه، مرسی از دعوتتون

behrooz

آره هميشه يکی هست که نق بزنه. حيف که ما معنی خيلی رفتارهای اجتماعی را دير درک می کنيم.

شاهزاده ي سرطاني

باران عزيز ممنون از تبريکت. ميبينم که داستان جديد گذاشتی. ميرم بخونم و برميگردم. چطوری برار؟

nadoo

خوب . گويا . تلخ و بارانی ...

امين

سلام من از داستان نويسی شما لذت می برم.اميدوارم بتونی همواره نگاهت رو توسعه بدی.داستانهای اجتماعی معمولا روی یه باریکه مو راه می روند.در عین حال که می تونن ساده و جذاب باشن می تونن بیفتن تو ابتذال و یا توی لوپ تکراری.اگه توسعه فکر همواره وجود داشته باشد هیچ وقت اون اتفاق نمی افته.همونطوری که برای شما تا بحال نیافتاده cheers