بی فایده است...

زبون نداری وقتی رفتی بیرون به آدم خبر بدی؟

گفتم: چی؟

گفت: همینی که شنیدی.

روی تخت پشت به در، درست همان جایی که من ایستاده بودم دراز کشیده بود. چراغ را روشن کردم که یه چیزی بگم. خواست برگردد به طرف در، کلید چراغ را که هنوز دستم روی آن بود به طرف پایین فشار دادم و بی آن که چیزی بگویم از اطاق آمدم بیرون.

/ 5 نظر / 5 بازدید

تست

gabo2

انور جان سلام کاش مث اولا که برا داستانات گرسه می کردم و لذت میبردم اما الان نه خوندن با وجود تمام مشکلات دوباره امکان پذیره

ساهی

سلاو کاک ئه نوه ر وه ک هه میشه جوان بوو و جوانتر له نووسراوه کانی پیشووت ده ستت خوش و وره ت هه ر به رز سه رکه وتوو بیت

میشناسی

خداوکیلی اگه اوم بی خبر بذاره بره بیرون بهت بر نمی خوره