اتفاق

نمی دانم چرا، ولی روزهایی که سر صبح ساعتم را فراموش می کردم با خودم ببرم بیرون، حتما یه اتفاق بد برام می افتاد. امروز صبح هم که ساعتم را فراموش کردم یه کمی ترسیدم. عصر که شد فهمیدم بی خودی نبوده است.

بوی الکل ناراحتم می کند. به این فکر می کنم که دیگر به ساعت هیچ نیازی ندارم٬ نمی دانم چرا٬ ولی اين فکر بسيار آزار دهنده است. 

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پ.ن اين لينک داستان شپش است که در سايت روژهلات پخش شده است.

/ 8 نظر / 4 بازدید
morteza

سلام !‌و اون اتفاق چی بود ؟

behrooz

دادا خدا بد بهش نده. خدا بيامرزدت.

ناهید

چه مرموزانه دل ادمو سوزونديد. اميدوارم خيلی مهم نباشه بعدشم اگه ديگه ساعت نبنديد بايد هر روز بوی اين الکلارو تحمل کنيدا.

آدمیرال

هی پسرک بيا با من هم راه شو و انتقام مون رو از اين پسر و کاترينا بگريم ..می ايی؟

امين

سلام آقا اين الکل بدچيزيه .ساعت که هيچی آدمو از همه چيز بی نياز می کنه.فقط مواظب درصدش باش.۴۰درصد بيشتر خطريه قربان

mina

باران با اين پستت ياد دوران مدرسه خودم افتادم که هميشه يک شنبه ها برام يه اتفاقی می افتاد و يه جورايی نحس بود :) .....حالا ما چه جوری داستانت رو بخونيم وقتی کردی بلد نيستيم؟:(

yechizetaze

مسخره هس؟ نه جدی؟ من دست اين دخترک رو -کاترینا رو میگم-بگيرم و بيارم دم خونه ی شما،که بيايين تماشاش کنين؟ نه جدی؟يا که اين مرتيکه ی مسخره -ادميرال رو ميگم-لخت وپتی وسط شهر بگردونم که شايد يکی تون بگه که چه مرگشه؟نه جدی ؟اين دنيای وب لاگی هم خيلی مسخره شده ها! همه چيز به هم ريخته ها!چرا نمیايين تماشا؟ها؟

مانیا

بوی الکل توی بيمارستان....نفس تنگی های پی در پی...آدرنالين....ساعت رو بنداز دور ..آخرش اتفاق های بد خودشون خسته ميشند از اومدن های پی در پی...