از ماست که بر ماست!

باری! سرنوشت از من پرزوتر است.

«بورخس»

شاید راست گفته‌اند: بزرگترین تحقیرها را بزرگترین هنرمندان تجربه می‌کنند. با این‌که نمی‌دانم این جمله را جایی خوانده‌ام یا از تراوشات ذهنی خودم است، ولی وقتی انسان چیزی را زندگی می‌کند چندان فرقی ندارد. می‌خواهم زیر کلمه‌ی تحقیر را خط بکشم. می‌خواهم سنگینی آن را ‌چنان که حس کرده‌ام بنویسم؛ ولی انگار جز تجربه کردن راهی برای بیانش نیست. درد‌آورترین جای قضیه این است که گاه خود را بر بام جهان می‌بینی، احساس می‌کنی هیچ کس دیده‌های تو را نمی‌بیند،‌ شنیده‌هایت را نمی‌شنود و رنج‌هایت را «نمی‌رنجد»! و این را چنان عمیق حس کرده‌ای که بخشی از زندگی‌ت شده است، جوری که دیگر احساس نیست، جوری که دیگر با اعتماد به نفس خارق‌العاده‌ای به آن فکر می‌کنی و جزئی از بزرگترین دستاوردهای فکری‌ت است، ولی سر که بلند می‌کنی و گوش که تیز، تصاویر ساده‌ای از زندگی می‌بینی و انعکاس جمله‌های احمقانه‌ی در آسمان بالای سرت این سو و آن سو می‌روند که به معنای واقعی کلمه کم می‌آوری. می‌خواهم زیر «کم آوردن» را هم خط بکشم. کم آوردنت هم عادی نیست. حس می‌کنی تا به حال تاریخ چنین چیزی به خود ندیده است. تفاوت‌ها بیداد می‌کنند، جوری که دیگر نمی‌خواهی جور دیگر زندگی کنی، می‌خواهی مثل همه باشی، حقیر، اما بی‌خبر از حقارت‌ها. شاید تفاوت در این باشد؛ همه حقیر هستند، ولی همه از آن با خبر نیستند، تو که آن را احساس کرده‌ای و همت به بیانش گماشته‌ای از همه حقیرتری و دیگرانی که با آن راه آمده‌اند و به آن خو گرفته‌اند بی آن‌که زندگی کردن با حقارت‌ها برایشان سخت باشد، ادامه می‌دهند.

چشم‌هایت را می‌بندی و با خودت عهد می‌بندی که صبح جور دیگری از خواب بیدار شوی. تصمیم می‌گیری زندگی را آن‌چنان که هست قبول کنی، نه آن‌چنان که می‌خواهی. با خودت فکر می‌کنی با این همه ادعا مانده‌ای در قبول کردن این مسئله‌ی ساده که زندگی آن چیزی نیست که تو می‌خواهی، زندگی آن چیزی‌ست که هست. گزینه‌ها را ردیف می‌کنی؛ اگر این کار را بکنی، نتیجه‌اش این خواهد بود، حالا که نتیجه این شده است باید چه کار می‌کردی؟ چه کار می‌کردی که نتیجه این طور نمی‌شد؟ نمی‌خواهی در معیارهای اخلاقیت به هیچ کس تخفیف دهی. نمی‌خواهی آزادی‌هایت را به هیچ قیمتی بفروشی. زیر کلمه‌ی آزادی هم خط می‌کشم و کمی به آن می‌خندم. آزادی! زمان می‌گذرد و می‌بینی که با این معیارها جایی برای زیستن نداری. فکر که می‌کنی می‌بینی تاریخ به طرزی تراژیک تکرار می‌شود. می‌دانی که از شانس بد توست، اگر نه می‌توانست کمدی باشد و این جمله هم به نظرت احمقانه می‌رسد. همه‌ی عمرت را در فرار بوده‌ای، با همه‌ی ادعاهایت و امروز می‌خواهی با همین جمله‌ی ساده خودت را قانع کنی که سرنوشت از تو پرزورتر است! فکر که می‌کنی این هم برایت احمقانه است. نباید تسلیم شوی! می‌خواهی زیر کلمه‌ی تسلیم را هم خط بکشی! که چی؟! تسلیم نمی‌شوی چه گهی می‌خوری؟ همین که به گه خوردن فکر می‌کنی، یاد آخرین جمله‌ی کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد می‌افتی.

- پس تا اون موقع چی بخوریم؟

- گه.

کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد، کسی به باران زنگ نمی‌زند، کسی به فکر باران نیست. همه به فکر خودشان هستند، همه برای خودشان می‌فهمند، همه برای خودشان گریه می‌کنند، کسی برای باران گریه نکرده است، کسی دلش به حال باران نمی‌سوزد. باران خودش می‌تواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد، باران ماشاء‌الله پسر قوی‌ایه. هیچ وقت نا‌امید نمی‌شه. باران کلی تجربه داره، یه ماه هم  تو کویر برهوت بمونه از تشنگی نمی‌میره. بارن خودش بارانه اصلا چه معنی می‌ده از تشنگی بمیره! باران به کمک کسی احتیاجی نداره. ماشاءالله مشکلات همه را حل می‌کرد، چه نیازی به کمک ما داره. اصلا باران چه می‌دونه مشکل چیه، چه می‌دونه درد چیه، چه می‌دونه رنج یعنی چی، به چی می‌گن غصه!

آری باران بزرگ بود، بزرگ بزرگ، ولی تا وقتی که نباریده بود. جای باران همان آسمان بود. همان بالا، جایی که دست هیچ کس به او نمی‌رسید. ای کاش باد او را با خود می‌برد و هیچ گاه در این سرزمین پایین نمی‌آمد، ای کاش!

عشقم کجاست؟

جوانیم؟

پیرهنی که شاخه‌ی‌ درخت گیلاس آن را پاره کرد؟

کودکی‌ام را بی‌خبر دزدیدند

بی پنجره ماندم مادر

جوانی‌ام کجاست مادر؟

این چه تضاد بی‌امانی‌ست مادر؟

افتاده‌ام میان سفره‌ی گرگ‌ها

جوانی‌ام کجاست مادر؟

عشقم کجاست؟

آکواریوم‌ام؟

قناری‌ام...

دیوارها سخن نمی‌گویند مادر

هیچ دری باز نمی‌ماند

جوانیم کجاست مادر؟

باران‌ها را برایم جمع کن مادر

باران‌ها را

آتش زمانه بر وجود من است. (احمد کایا)

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
ابس

سلام خوبین خسته نباشید. سایت خوبی دارید موفق باشید. این هم سات منه....www.ebes.coo.ir www.ebes.orq.ir

شاسوسا

با سلام بلاخره با کمک خدای متعادل و یاری شما دوستان عزیز موفق به راه اندازی انجمن شاعران وبلاگ نویس شدیم این انجمن با هدف آشنایی شاعران با نقطه نظرات مختلف در تمای سطح کشور راه اندازی شده انجمن شاعران وبلاگ نویس به نقد و ارائه مطال ادبی میپردازد و محل مناسبی برای تبادل نظر با شاعران و دوستاران ادبیات است شما با عضویت در این انجمن میتوید با ارئه ی آثار خود و ثبت آن در انجمن شاعران وبلاگ نویس میتونید این اجازه را به شاعران دیگر بدهید که اشعار و آثار شما رو نقد کنند و همچیین از شما در خواست دارم که دوستان شاعر و یا اینکه دوستانتان که علاقمند به ادبیات هستند را به انجمن ما معرفی کنید آدرس انجمن شاعران وبلاگ نویسhttp://poetscouncil.blogfa.com ************* با تشکر*********** ..*********شاسوسای شاعر********.. در ضمن نظرم رو در مو د نوشتتون بعدا میگم چون واقعا در مود این مسلئه تا حالا فک نکرده بودم شاید شما درس میگین زمان بهترین معلمه که تجربه رو به ما میآموزه دلم واقعا چاره ای نیست

فائزه

این دنیا دنیای "تن ها" هاست. جهان خودخواهان بزرگ... و طبیعی است كه باران با آن همه بخشندگیش سازگار نباشد با این دنیا...

[گل]

زروان

سلام احساس می کنم این روزها خیلی پر هستی بنویس که اگر تخیل به دادت نرسد تکرار تورا از پای درمی آورد

ساهی

سلام باران عزیز کاش این داستان را نمی خواندم چشمان خیستر از باران شد و تشنه تر از نبود باران سلام برسان موفق باشی

raha

[گل] ما سه نفر بودیم یکی در ابتدای بودنمان مُرد من هم در نیمه های شب پیِ ستاره ای گم شدم باران هم رفت پی باریدن و تا انتها در آسمان رهاست ما سه نفر بودیم ....