بودنی با تو

زير يک سقف

و فرار من

از تکرار و هجوم زمزمه ی حروف!

مرا با تو حرفی نيست

چرا که پستان های مادری مادر را

                                        اين بار

                                        مردی از اقليم فنا

                                         مردی از ديار خردين های مکرر مکيده است

و اين نوزاد نيمه جان را

بهايی گزاف بايد

تا تولد ديگر بار درخت های هلو.

مرا با تو حرفی نيست

چرا که رفتن های ديروز و

نرسيدن های هميشه

لب های وحشی مرا

به لب های ترسوی تو رساند

                                 و سخن را

                                               و لب را

                                                   پايانی اندوهناک تر از اين نخواهدبود... .

/ 10 نظر / 2 بازدید
raha

دوست عزيز سلام خوشحال ميشوم براي ارتباط بيشتر به وبلاگ من هم سر بزني. ضمنا از طرح بيش از 70 وبلاگ نويس هم مطلع بشوي

داداشی //کولی

۱- نازنين من چرا در اخرين اپ ديت نظر نمی گذاری ؟ هماره بايد در پست های قبلی دنبال رد پای ات بود .. کنترل +اف ۵ را بگيری اخرين اپديت را خواهی ديد... اما اين شعر از آن کيست ؟

نادو

باران عزيز ...نمی دانی چه تسلايی ست پيامی از يک دوست ( حتی ناديده ) در لحظه هايی که درد امان از آدم می برد و ... از درد نمی گويم چرا که آرزو دارم هرگز تجربه اش نکنی و قلبی سالم داشته باشی .... تاخيرم را می بخشی . هنوز حتی برای ديدار دوستان وبلاگی محدوديتهايی دارم ... به اميد ديدار دوباره

باران

داداشی کولی ببخشيد. ملتفت نبودم. همواره آمده ام. و اين شعر از آن همه است که من نوشتمش. همين... .

میلاد

سخن را و لب را پایانی اندوهناک تر از این نخواهد بود ... زیباست.

babak

راجع به شعرت نظرمو گفته بودم. هرچند من زياد از شعر سر در نميارم و ميترسم يه وقت يه اظهار نظر غيرکارشناسانه ارزش کارتو کم کنه. آدرس جلسه غروب سه شنبه هارو برات ايميل ميکنم. آقا وحيد هم بياريد!

مانیا

گريزی نيست از تکرار و هجوم زمزمه ها...بودنت را می خواهم زير يک سقف پر از طراوت تکرار تو

داداشي كولي

نازنين اگر کد اشتباه وارد کنی در زير صفحه برگشت به پيام وجود دارد که پيام شما همان گونه وجود دارد...تصویر شعری ات زيباست...اما طولانی ... چاقويی در دست بگير و کوتاه اش کن ...ضماير فاعلی اضافه اند ... تکرار يک متن از ضرورت برخوردار نيست ...با کوتاه مردن شعر ، حتمن به انسجام گفتاری خواهی رسيد ... و حرکت سوژه شعری تا ايماژ را انجام بده .....(چه قدر افاضات فرموديم!عق!)/// ناز نيگات رو داداشی هماره قربون

مانیا

زندگی همينه ، اشتباهات ، تفاوت ها...شما می ترسید و من انگار طلب ترس می کنم!

صدف دیوونه

رفتنهای ديروز و نرسيدن های هميشه....... خدای من چه قدر قشنگه اين جمله! اينا از خودته ؟؟؟؟؟؟ ميتونم از مطلبات تو وبم استفاده کنم؟؟