حلبچه

می‌ترسم از آمدن ماه‌های آینده. می‌ترسم به اشتباه هم که شده یک بار دیگر صدام حلبچه را شیمیایی بزند. از بخت بدمان به دور نیست...

پ.ن:

افتادن دنبال نان یک شوخی احمقانه بیش نیست که بی‌رحمانه زندگی‌امان را می‌بلعد، و شیمیایی فقط یک بهانه بود...

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام همسایه ها

سلام.با داستان کوتاهی از خودم آپم و منتظر نظرت دوست گرامی[گل]

زروان

سلام دوست عزیزم نیستی عادت کرده ام به امدنت البته خاطراتت باقیست بدرود.[گل]

پرنیان

سلام . وبلاگ جالبی داری . خوشحال میشم به منم سر بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم . به من خبر بده . تا بعد . همیشه شاد باشی

شاسوسا

سلام پیشاپیش عید باستانی نورزو رو بهتون تبریک میگم امید وارم سین های هفت سین زندگیتان همیشه پر باشد از سلامتی و سر افرازی

شمیم

من می شنوم رنگ صدا را آبی آهنگ تر ترانه هارا ابی در موج بنفش عطر گل می بینم موسیقی لبخند خدا را آبی[گل]

امید مهران فر (زروان)

سلام دوست عزیزم امروز داداشت اومده بود مغازه ما میگفت قرار به سلامتی... خیلی خوشحال شدم روزای قشنگی داشته باشی به امید دیدار [لبخند][گل][گل][گل]

ساهی

سلاو کاکه هاتم بلیم هاتوومه مه خوش بی