اين چه شور است كه در دور قمر می بينم 

همه آفاق پر از فته و شر می بينم

هر كسی روز بهی می طلبد از ايام

علت آن است كه هر روز بتر می بينم

ابلهانرا همه شربت ز گلاب و قند است

قوت دانا همه از خون جگر می بينم

اسب تازی شده مجروح به زير پالان

طوق زرين همه در گردن خر می بينم

دخترانرا همه در جنگ و جدل با مادر

پسران را همه بد خواه پدر می بينم

هيچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هيچ شفقت نه پدر را به پسر می بينم

پند حافظ بشنو خواجه برو نيكی كن

كه من اين پند به از در و گهر می بينم

پ.ن:(۱)

من يک نقاش هستم. از هر سه وعده غذا فقط يک وعده غذا می خورم. گربه ای دارم که برايم از همه ی دنيا ارزشمندتر است. دلم می خواهد شش بمب اتمی به دنيا بزنند و همه دنيا از بين برود ولی يک مو از گربه ام کم نشود. آخر من نسبت به همسايه ام که نهارشان هشتاد تومان خرج دارد چه احساسی می توانم داشته باشم؟! من گرسنه ام؟!

پ.ن:(۲) عمو اکبر! چشام داره می سوزه. چرا هر بار ناشناس؟! يادت که می آيد؟! دفعه ی اول؟!

پ.ن:(۳) زندگی آنچه زيسته ايم نيست٬ بلکه آنگونه است که به يادش می آوريم تا روايتش کنيم. (زنده ام که روايت کنم ـ گابريل گارسيا مارکز)

/ 8 نظر / 3 بازدید
morteza

سلام ! قربون قدت ! خواهش ميکنم با بمب و اين رقم برنامه ها شوخی نکن ! ... خيلی قشنگ بود !!!

عمواكبر

و اين برای سومين بار است که می نگارم تا ببينم در ياد کامنت ات می ماند يا خير...نمی دانم از برای چه اين چنين آزار می دهد مرا اين پرشين بلاگ... اما نقاش را دوست می دارم سخت و رنگ سرخ آبی را بر قلم اش آرزو می کنم هماره باد ...اما از شش بمب اش سر که هيچ ، پای نيز در نياوردم که پای کشيدم! از چه شش بمب ؟ برای هفت اقليم وجود يا برای چهار سوی عالم که نخست راه ، يک بمب کم و راه دوم دو بمب اضافه می آيد...اگر گويای شش در سمبل شيطان بودی که خدای اش با تمام افسانه های کودکی مان در آسمان های اش آواره است و بی استفاده چه رسد بر اين فرشته ی مغضوب قصه های از ياد در رفته!گرسنه گی ات در گرسنه گی ام با گرسنه گی مان را فقط وارونه گی بشقاب های مان درمان خواهد کرد... گربه ات را نوازش خواهم کرد و دور می ايستم تا ببينم چه خواهی نگاشت يا کشيد...پاس داشت خسته گی باران :نوازش چشمه ای يا نسيم يی به هم راهی ياد ياران هماره در ياد است و بوسه ی عمويی شاید ناشناس بر لب و گونه ات

مانیا

گربه اگر گربه ملوس خانگی بود که بازيش با کلاف کاموا شادت می کرد بله ،اما اين گربه وطن امان از هرچه هم وطن برده....لطف می کنيد...لينک تان را می گذارم ايضاً:)

عمواکبر

بوسه ام را پاسخ در چه بود عموجان؟

عمواکبر

ميزت را گرد گرفتيم و نور چراغ ات را ميزان کرديم و جوهر سرخ آبی خودنويس ات و شايد هم رنگ را بر پالت نقاشی ات گذارديم و اندککی گوشه گرفتيم تا شاهد رقص جنون عشق و آرزوی پسرککی بيتاب برای در آغوش گرفتن فردا و فرداهان باشيم ...برخيز و .....زيبا از آرزوهای ات بنگار .......عمو دوست داردت بسيار...اما بار نخست چه بود ؟

عمواکبر

چی می کنی عموجان ...لب ها و چشم های خسته ی عمو منتظر نوازش و رقص کلمات و تاش های قلم مو ي ات هست.... تا کجا بايد منتظر موند ...تا آن سوی گريه ی تنهايی ...تا آن سوی بغض فرو خورده ی آرزوی نوازش و نگاهی را يافتن ...آه که عمو تا کجا منتظر هست......تا کجای کجاها.....آه

kamyar

سلام عزيزم قشنگ بود راستی اگه با تبادل لينک يا لوگو موافقی به ما خبر بده. به اميد پيروزی شما

مانیا

فردا به روز می کنم ..تا حالا آپ نکردم به مناسبت فردا:) لينکتان را می خواهم بگذارم اما نمی دونم به همون اسم باران خوبه يا ..؟؟؟