بدو. تا می تونی سريعتر. خواهش می کنم نگذار آن روسری قرمز را باد با خود ببرد. اين تنها يادگاری است که از تو برايم مانده است. بدو و به به فکر اين نباش که اين راه به کجا ختم می شود. به قول دوستم:

اگر راه را باور داری

من همراهم

اگر چشم را باور داری

من چشم به راه...

بدو تا می تونی سريعتر. نگذار توهم آخرين ترس و دلهره و رعب را باد ميان پيچش های دهشتناک خويش گم کند. من به رستن های ديگر بار مه و ابر ايمان دارم٬ اگر خورشيد را دوباره سرزمينی سازيم که کسی را يارای نگريستن به آن نيست. برو و بگذار رخت های پهن کرده بر ايوان های دور٬ همان هايی را که پهن کرده از ياد برده بودی در ميان نفس های سهمگين باد خشکی را ديگر بار تجربه کنند. و  اين بار به قول علی؛  

و از ياد مبر

اين زمين گرد لعنتی

عاقبت روزی

در گردابی از فلسفه و خون خفه خواهد شد...

/ 6 نظر / 2 بازدید
نادو

آمدم ؛ برای تقسيم تنهايی خويش ... و بردن سهمی از اين ديدار : اگر راه را باور داری / من همراهم .../ اگر چشم را باور داری / من چشم به راه .

rosa

سلام... اگر زخم را باور داشته باشم چه؟

rosa

در مورد اين خانمان برانداز پايينی هم: من هم خسته ام! خسته از *ترس* تو که کمر به ويرانی *عشق* من بسته

داداشی ///کولی

از اين که سر نمی زنيد متشکرم ! اما عاشق ـ عشق بودن و در ناز نيگاها مردن که خسته گی نداره! يه امتحان کنين... ببينين چه صفايی داره ..راستیhttp://shekofehayenarenj.persianblog.ir يه سری بزنيد يکيه که خيلی خوب می نويسه ... شک کردم نکنه خودمم ! اما يه مدت مراقب بودم ديدم خودم نبودم ...

rosa

سکوت کردی چرا رفيق؟

hooman

خداي من كبوتر دل به ياد گردش به دور بارگاه تو مي تپد اين جان در اشتياق تو مي سوزد اين چشم بهانه ي تو را ميگيرد و اشك مي ريزد اين ريه ها به شوق توتنفس مي كنند سينه ها در هجران تو آتش گرفته است خون رگ ها به جستجوي تو در گردش است hh موفق باشی