شوخی!

گفتم:«بابا تو کجایی؟ صدباز زنگ زدم! چرا گوشی را برنمی داری؟»

خنديد. گفت:«خوشحالم، خوشحالم، خيلی خوشحالم.»

گفتم:«چی شده مگه؟ واسه چی خوشحالی؟»

گفت:«هيچی بابا، همينطوری!» صداشوکمی پایین آورد و با پوزخند ادامه داد:«بايد نوبت بگیری که بتونی باهام حرف بزنی، الکی که نیست!»

خنديدم، داشت شوخی می کرد. باز هم خنديد، خوشحال بود.

 روز بعد تو خيابون اتفاقی ديدمش، فهمیدم که راست می گفت، باید نوبت می گرفتم...!

 

پ.ن:منو ببخش که اینقدر سر کارت گذاشتم٬‌ می دونی همیشه همینطوریه٬ همیشه!(لولیتا ـ ولادمیر ناباکوف)

 

 

/ 18 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

فائزه جون فکر می کنم به اين کلمه٬ ولی وقتی داشتم می نوشتم کلی بهش فکر کردم٬‌ هر چند مهم اون داستانيه که تو خوندی و برداشتی که از یک کلمه - که به نظر من فراتر از یک کلمه یک توصیف و بیان یک حالت خیلی رئاله - داشتی. نه اون فکری که من در مورد اين کلمه کردم. به هر حال مرسی از نظرت و حتما بازم بهش فکر می کنم...////داداشی جون اومدنت هميشه منو خوشحال می کنه. مرسی که می خونی///برکه جون٬ هر چی فکر کردم نتونستم به اين نتيجه برسم که عدم شناخت نقشی داشته باشه. گاهی وقت ها يک شوخی خيلی ساده می تونه همه چی رو بهم بزنه٬‌ و يا يک واقعيت خيلی رک... ول کن اينو يه چيزی برات تعريف کنم...

باران

ادامه به برکه از نوع کبودش: يه دوستی دارم که در مورد تمام انسان هاي دنيا يه عقيده دارهِ‌. می گه آدما دو دسته ان: يه دسته اونايی که شوخی شوخی دنيا را جدی گرفته ان و يه دسته اونايی که جدن دنيا را به شوخی و مسخره گرفتن. بی استثناء همه ی انسان ها تو یکی از این دو دسته جای می گیرن. حالا شاید بعضی ها تو هر دو دسته باشن...

نادو

متاسفانه اين يکی از تلخترين حقايق جدی زمانه ی ماست...

زيبا

خب بعضي وقتا اينطوري ميشه. به همين سادگي! چرا هم نداره! خيلي ساده بود و گويا هرچي كه بهش عادت نداريم تلخ هستش و گرنه ما خيلي واقعيت‌هاي تلخ ديگه داريم كه عادي شدن و حتي پذيرفته... و گاهي وقتا حتي ضروري و لازم.

باران

می دونی حسين بعضی وقتا خود راوی به غير از روايت کردن يه نقش خيلی مهم ديگه هم داره... اگه يادت بياد در مورد طنز تلخ واينا قبلا يه بحث هايی تو کامنت دونيت داشتيم... مرسی به خاطر نظرت///شيرين خانوم خيلی وقته که پيدات نيست/! فکر کنم يه خورده از دستم ناراحت شده بودی واسه اون بحث هايی که داشته بوديم در مورد دين و مذهب و اينا... ولی بهت بگم داستان من چاه نيست که ازش انتظار داری ته داشته باشه///نادوی عزيز از آمدن و نظرت ممنوننم.../// و زيبا بپر بالا را نگاه کن...

باران

حتما با خودت گفتی که چی می خواد بگه اين بالا٬ ساده است: واقعا نمی خوام عادت کنم... هرگز... هرگز...

شيرين

نه باران عزیز چرا باید ناراحت باشم؟ منظورم از این "ته" آن "ته" نیست! منظورم نتیجه است. خوب مقدمه چینی میکنید اما در بیان هدفتان به همان قوت نیستید. ** بدرود/بزرگ باشید.

sara

in dieghe akhre namardieje !