وقتی خود چیزی برای گفتن نمی‌یابی پی گفته‌های دیگران می‌افتی... این شعر پل الوار برای خاطر کسی که «در چشمانش برف در تموز می‌بارد» (نزار قبانی)

تو را به جای
همه‌ی زنانی که نمی‌شناختم
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام
دوست می‌دارم

برای خاطر
عطر گستره‌ی بی‌کران
و برای خاطر
عطر نان گرم

برای خاطر
برفی که آب می‌شود
برای نخستین گل

برای خاطر
جان‌داران پاکی که
آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم
دوست می‌دارم

جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک می‌بینم

بی تو
جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی خویش
گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت
که از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

/ 3 نظر / 3 بازدید
گابو

بيا تا دگر بار قدح بر هم زنيم که ياد آخرين ديدار پاييزيمان ثانيه ها را ميبلعد. زندگی را تنها در يک واژه جستجو کن.

ساهی

سلاو کاک ئه نوه ر کاتت خوش سه ردانی ويبلاگه که ی منيش بکه ن له بوچونت بی به شم مه که ئه گه ر ئیزنتان له سه ر بیت حه ز ده که م لای خوم لینکتان بکه م تکایه ئاگادارم که نه وه بژی به خوشی و شادی سه رکه وتوو بيت

فائزه

گاهی چيدن استادانه حرف های ديگران خودش هنره. توصيف نزار قربانی در کنار شعر پل الوار توصيف واقعا قشنگی بود و پر از احساس...