چرا می‌گویند آمریکایی‌ها مشنگ هستند؟

شاید برای گفتن این که آمریکایی‌ها مشنگ* هستند کمی زود باشد،‌ اما مسلما این جمله‌ی سنگین تاملات بسیار در برمی‌گیرد. معمولا جوامعی که بحران‌زا هستند، شرایط زندگی‌ انسان‌ها به خودی خود درگیر بحران‌ها و مناسبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی متغیر است و اعضای چنین جوامعی به دلیل همین شرایط ناچار به اندیشیدن و سازگاری یا ناسازگاری با این بحران‌ها هستند. اما امر مطلق این که در جوامعی که بحران وجود دارد، انسان‌ها کمتر گرفتار خلا ایدئولوژیک و فکری شده و خواسته یا ناخواسته ناچار به موضع‌گیری هستند. اگر بخواهیم کمی واضح‌تر حرف بزنیم؛ جامعه‌ی ما شاید انسان "ابله" زیاد داشته باشد، اما انسان "احمق" کم دارد. بی‌شک این هنر "فرد" در جامعه‌ی ما نیست و مستقیما با شرایط اجتماعی و بحران‌های موجود در ارتباط است. یعنی جامعه‌ی ما با تکیه بر شرایط موجود امکان پرورش انسان "احمق" را کم‌تر صاحب است. نمی‌خواهم به هیچ عنوان برداشتی منفی از دیدگاه من نسبت به دو انسان در دو جامعه متفاوت صورت پذیرد. چرا که اگر شرایط اجتماعی موجود در جوامع حرف اول را نمی‌زد، یک انسان غربی _ در این‌جا آمریکایی _ با آزادی‌های بیشتری که از آن‌ها برخوردار است،‌ به مراحلی ماورای آن‌چه ما از آن‌ می‌گوییم، گام می‌نهاد. اما شرایط جامعه‌ی آمریکا، فکر و اندیشه را از انسان‌هایش دریغ کرده است. افراد تنها به آن سو می‌روند که دولت از آن‌ها می‌خواهد،‌ آن‌گونه می‌اندیشند که رسانه‌ها می‌گویند و آن‌طور زندگی می‌کنند که برایشان در نظر گرفته شده است.

گروه نخبه‌های جامعه معمولا با هدف به دنبال کشیدن توده‌های مردم و پیشاهنگی به وجود می‌آیند، اما اینجا اغلب این گروه‌ها هم دنباله‌رو سیاست‌ها و منافع دولت‌ هستند. شاید به همین دلیل است که آن‌چه از آن سخن می‌رانند هیچ زیانی به حال دولت ندارد، چه بسا روز به روز به آن قدرت بیشتری می‌بخشد. استثمار و سرکوب در بالاترین حد خود قرار دارد،‌ اما به شیوه‌ای سرد و نامحسوس. استثمار در این جامعه به حدی تجریدی شده است که دیگر هیچ کس توان مقابله با آن را ندارد. توده‌ها با یک استثمار نامرئی روبرویند. استثماری که آنقدر لایه‌پوشی شده است که تنها دیدنش دانش بالا می‌طلبد. و بی‌شک این جامعه با شرایطی که برای اعضای خود فراهم آورده است _ در حال حاضر _ هیچ ابایی از نگرش‌ها و مواضع آن‌ها ندارد و اگر هم ترسی موجود باشد، تمامی تدابیر از لحظه‌ی تولد یک "عضو" اتخاذ شده است. این از یک طرف،‌ از سوی دیگر تمامی امکانات رفاهی که باعث می‌شود فرد سرش به کار خودش باشد و در تصمیمات عمده‌ی جامعه نقش نداشته باشد برای فرد در نظر گرفته شده است. اگر زیاده‌روی نباشد می‌خواهم بگویم که بهترین راه‌کارهای دور کردن فرد از زندگی! را دریافته‌اند.

مثال١: اولین سوالی که بعد از آمدن به آمریکا از اطرافیان و آشنایان می‌پرسیدم شرایط زندگی و آزادی‌های اینجا بود. تمامی پاسخ‌هایی که در این رابطه به من داده شد این بود:"این‌جا آزادی هر کاری که می‌خواهی بکنی، فقط به سیاست کار نداشته باش." شاید این جمله شباهت بسیار به دیالوگ‌های بین مسافر و راننده تاکسی در جامعه‌ی ما داشته باشد، اما مسلما گفتنش خالی از لطف نیست. همین سوال را از یک آمریکایی که در جنگ ویتنام حضور داشته بود پرسیدم. چیزهایی گفت که مغزم سوت کشید. آخرین چیزی که به من گفت این بود:"سعی کن تا وقتی که شهروند آمریکا نشده‌ای هیچ کاری نکنی، حتی یک جمله هم نگویی. مخصوصا در مورد کمونیسم. شاید اگر شهروند آمریکا باشی نتوانند هر کاری که می‌خواهند با تو بکنند."

مثال ٢: درصد بسیار بالایی از کارگران آمریکا، مهاجران هستند. خصوصا شغل‌های کثیف و کارهای فوق‌العاده سخت را که به مغر یک آمریکایی هم نمی‌رسد این کارها در کشور او وجود داشته باشند به کارگران قاچاق که اغلب مکزیکی هستند واگذار می‌شود. جریان قاچاق بودن این خیل غظیم کارگران مکزیکی به این شکل است که از راه قاچاق وارد آمریکا می‌شوند و در این کشور کار می‌کنند. کسانی که آگاهی بسیار کمی نسبت به شرایط زندگی در آمریکا دارند می‌دانند که در آمریکا مطلقا نمی‌توان سر دولت کلاه گذاشت. بی‌شک پارتی بازی و رانت و رشوه و این مسائل زیاد است اما یک عضو ساده‌ی جامعه که هیچ دست‌آویزی ندارد نمی‌تواند سر دولت را کلاه بگذارد چه برسد به یک کارگر مکزیکی قاچاق که بعد از سی سال زندگی در آمریکا هنوز انگلیسی را یاد نگرفته است. همین کارگر قاچاق، بدون دریافت حق پناهندگی یا مهاجرت قانونی، موفق به دریافت کارت (sosial security) می شود، ماشین می خرد، خانه می خرد و مالیات می دهد. او با این کارت قادر به انجام همه ی این کارهاست اما بیمه نمی شود و نمی تواند از هیچ کدام از مزایایی که دولت برای شهروندانش در نظر گرفته است استفاده کند. یک مکزیکی به محض این که موفق شد از راه قاچاق وارد آمریکا شود می تواند این کارت را تنها با سی دلار ناقابل از خیابان... تهیه کند. شاید عجیب باشد اگر بدانید این کارت تقلبی نیست! این کار یک مزیت بسیار مهم دیگر هم برای دولت دارد و آن این که هر وقت اراده کند می تواند فردی با این مشخصات را از کشورش بیرون کند. کوتاه سخن این که بخش بسیار عظیمی از چرخ دنده های سیستم پیچیده ی آمریکا را کارگرانی تشکیل می دهند که آمریکا هر وقت اراده کند قادر به تعویضشان است بی آن که آب از آب تکان بخورد.

بی شک در این رابطه می توان مثال های بسیار زیادی آورد، اما فکر می کنم همین دو مسئله برای درک مسئله کافی است.

قدر مسلم این که هیچ کس نمی تواند پیشرفت و ابرقدرت بودن آمریکا را انکار کند اما، این مسئله رابطه ی مستقیم با نحوه سازماندهی انسان ها در این کشور دارد. خوب می دانند که کار را باید به کدام کاردان بسپارند. در این کشور متخصص حرف اول را می زند. از سوی دیگر قلب قدرت نامحدود این ابرقدرت در آن جا می تپذ که تمامی تفکرات ابرمرد اقتصاد یعنی مارکس را به خدمت خود در آورده اند. و بی گمان تمامی تئوریسین ها و نظریه پردازان این سیستم از حلقه ی ضعیف سیستم سرمایه داری که در آن رو به نابودی و شکست خواهد نهاد نیز خبر دارند. حلقه ای که سرمایه داری در نتیجه ی رقابت تکل های عظیم اقتصادی رو به زوال خواهد نهاد. این را مارکس خیلی وقت پیش گفته است.

 

* در فرهنگ دهخدا واژه‌ی مشنگ به معنای آدم خل و گیج آمده است.

/ 2 نظر / 31 بازدید
ساهی

سڵاو – كاتت خۆش – بەڕۆژم – سەردانم بكە www.sahy.blogfa.com

راهی

چه گوارا میگوید کار کسانی که در دل جانور ( آمریکا) زندگی میکنند سختتر است. دستت درد نکند . مطلبی بسیار زیبا بود با استفاده از تجربه مستقیم نویسنده. فقط اینکه مارکس یک ابر مرد اقتصادی نبود بلکه یک انسان متفکر انقلابی و عملگرای ستودنی و کمونیست برجسته جنبش کارگری بود.