شیکاگو

شیکاگو همیشه چراغانی است. تاریکی را از شب‌هایش گرفته‌اند. نمی‌خواهند کسی بیاندیشد، شاید به همین خاطر است که از تاریکی واهمه دارند. روشنایی‌های تصنعی این شهر آنقدر زیاد است که دیگر هیچ کس به فکر روشنایی حقیقی نیست. از شب‌های این شهر می‌ترسم، هر چه بیشتر به اعماق این شب‌ها فرو می‌روم، بیشتر از خودم دور می‌شوم. درست بر عکس شب‌های سرزمین خودم! بوی زندگی از هیچ جای این شهر نمی‌آید، با این همه جنب و جوش و حرکت، سکوتی گنگ، نامفهوم و گاه احمقانه وجب به وجب این شهر را فرا گرفته است. بدتر از هر چیز این‌که؛ در پنهان‌ترین و خلوت‌ترین نقطه‌ی این شهر، جایی که فکر می‌کنی دست هیچ موجود زنده‌ای به آن نمی‌رسد، چشم‌های الکترونیکی پلیس نظاره‌گر است تا مبادا در خلوت شبی سرد و زمستانی به فکر شاشیدن زیر درخت بلوط پیاده‌رو بیفتی. و عجیب‌تر این‌که با وجود این همه چشم نگران، آدم هیچ جای این شهر احساس امنیت نمی‌کند. انگار حتی بهترین هم‌شهری‌ها هم می‌توانند در لحظه‌ای ناب و ناممکن، نقش کامل‌ترین ضد قهرمان‌های هالیوود را ایفا کنند. این‌جا نمی‌توان به هیچ کس اعتماد کرد، چرا که همه غریبه‌اند. هیچ کس اهل این سرزمین نیست و این سرزمین متعلق به هیچ یک از اهالی آن نیست...

/ 2 نظر / 14 بازدید
وانیل

تنهایی خیلی ترسناکه و دوایی هم نداره

امید

گاه کمی غربت برای درک مفهوم وطن لازم است. هرچند که بله.100 البته قبول دارم که غربت جهان را شبیه تر به عظمت واقعیش می نمایاند.