غم انگیز ترين داستان جهان

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

با خودش وعد کرده که امشب به او بگوید. نمی شود که تا آخر عمر همینطوری نگفته بماند. فکر که می کند یادش می آید از اولین باری که تصمیم گرفته بود بهش بگوید، دو سال می گذرد. هر بار که خواسته بود بگوید چیزی جلویش را گرفته بود. خنده دار بود، خیلی خنده دار، آنقدر خنده دار که همیشه اعصابش به خاطر این قضیه خورد بود. یادش می آمد که حاج آقا درست گفته بود، با این که شب عقد حالش چندان خوب نبود و هنوز در حال و هوای عشق قدیمی اش بال می زد و باورش نمی شد که دیگر شاید هیچ وقت او را نبیند، و فکر می کرد همه چیز یک شوخی است و بس، اما جمله هایی را که حاج آقا گفته بود فراموش نکرده بود! یاد حرف تنها معلم  روستا افتاده بود: «در این جاهایی که شما زندگی می کنید هیچ چیز پیش بینی نمی شود، باید زور زد، خیلی باید زور زد؛ ولی خب نتیجه همیشه آن چیزی می شود که دیگران می خواهند. آن چیزی که پدر دستور می دهد و یا مادر میانه های شب به گوش پدر خوانده است و با اینکه پدر احساس کرده است خواسته اش چندان به جا نیست؛ ولی خب، به خاطر راضی کردن آن شب مادر هم که شده مجبور شده قبولش کند.»

قسم خورده بود که مادرش را هیچ وقت نبخشد. آمدن به خانه ی کسی که تا شب عقد هیچ وقت او را ندیده و حتی اسمش را نمی دانست و نمی خواست بداند، ظالمانه تر از آن بود که جایی برای بخشش داشته باشد. در این دو سالی که روستای خودشان را ترک کرده بود فقط یک بار به خانه ی پدرش رفته بود، آن هم به اجبار شوهرش که می گفت به پدرش خیلی ارادت دارد و نمی خواهد پشت سرش حرف بزنند و یا فکر کنند غیرت یک شب دور شدن از زنش را ندارد. شوهرش گفته بود:«خوب نیست بهش بگن مرده ی زنشه." شوهرش واقعا کشته مرده اش بود. خیلی دوستش داشت. هیچ وقت اجازه نمی داد زیاد خودش را خسته کند. خودش هم از زندگی اش راضی بود. یعنی مجبور بود که راضی باشد. از همان اول برایش خط و نشان کشیده بودند؛ «تا شوهرت حرف نزده، حرف نمی زنی، هر وقت ازت خواست باید حاضر باشی، مرد را با همین چیزها باید نگه داشت، باید زود بچه بیاری، بچه قفل اطمینان زندگیه، به مردا که نمی شه اعتماد کرد، خدا می دونه چی تو فکرشون می گذره.» به هر صورت راست شکمش را گرفته بود و آمده بود تا اینجا، تا جایی که می دانست دیگر همه ی پل های پشت سرش را ویران کرده است. با وفاداری اش، با احترامش و با حس دوست داشتنی که در شوهرش ایجاد شده بود. یواش یواش می توانست دوستش داشته باشه. راه دیگری هم نبود، بچه اشون یک ساله بود. همون شب های اول، رو حساب این حرف که به مردها نمی شود اعتماد کرد، کار را یکسره کرده بود. بچه قشنگ بود. چشمهایش به مادرش رفته بود. لب و گونه هایش هم همینطور. شوهرش گفته بود:«اگه به تو بره که مطمئنم برامون دردسر درست می کنه. منو ببین از کجا اومدم روستاتون تو رو پیدات کردم!" و او همیشه خواسته بود بگوید؛ ولی تو که منو ندیده بودی؛ دلش نیامده بود بگوید، ترسیده بود یک وقت دلش بشکند.

چه زود شب شده بود. شب های جمعه همیشه زود می آید. جلوی آینه ایستاده است و موهای بلندش را شانه می کند. یک شانه ی استخوانی دسته دار که شوهرش از شهر برایش آورده است. به آینه خیره شده و جمله هایی را که امشب قرار ات به شوهرش بگوید با خود مرور می کند. رایحه ی صابون شهری در اطاق پیچیده است. همان صابونی که شوهرش بویش را خیلی دوست دارد. بدنش را چند بار صابون زده است و قبل از حمام همه ی کارهایش را تمام کرده تا مبادا عرق بکند و بوی صابون از بین برود. موهایش را با دست چپش از پشت می گیرد و با دست راستش دستی به گردنش می کشد. انحنای گردنش را طی می کند و وقتی انگشت سبابه اش به انگشتان دیگرش می رسد سرش را پایین می گیرد و نگاهی به انگشتانش می اندازد. رطوبتی را که روی انگشتانش مانده به آستین بالاپوشش می مالد و بعد بی آنکه چشم از تصویرش در آینه بردارد از بالای گردن دستش را به زیر پالا پوشش می برد و باز هم دستش را که بیرون می آورد نگاهی به انگشتانش می اندازد. قطره های ریز عرق بعد از حمام را احساس می کند که روی پشتش به پایین می غلتند و کمی بعد پخش می شوند و پوستش را نوازش می کنند. با یک جوارب بلند زنانه موهایش را می بندد و روسری اش را سرش می اندازد. بدون روسری قشنگ تر است. یک بار دیگر روسری را بر می دارد و باز هم به تصویرش در آینه خیره می ماند که صدای باز شدن در را می شنود. شوهرش است. او را جلوی آینه می بیند، بی آنکه سلام کند جلو می آید، روسری را از دستش می گیرد و با اکراه می پرسد:«امشب چه قشنگ شدی!» و خودش را به او می چسپاند. موهایش را از جلوی صورتش پس می زند، دست هایش بوی طویله و خاک می دهند، بوی آهن زنگ زده، بوی پشم گوسفند. سرش را به سینه ی مرد می چسباند، سینه اش بوی عرق می دهد، همان بوی همیشگی، همان بوی شب دوم. همان بويي که فقط شب اول سراغش نیامده بود. آمیخته ی بوی عرق مرد و نرینگی، پشم گوسفند و خاک و آهن زنگ زده. شوهرش او را کاملا در آغوش کشیده است، طوری که نمی تواند حرکت کند. روی زمین دراز کشیده اند و مرد نفس نفس می زند.  همه چیز فقط چند دقیقه طول کشیده است و او هنوز همان حالت اول را دارد. فقط به جمله هایش فکر می کند که هر چند ثانیه یک بار تغییر می کنند. مرد کنار او دراز کشیده و به سقف خیره شده است. هنوز تصمیمش قطعی است. سرش را به گوش مرد نزدیک می کند و با لحنی رئوف و مهربان، آرام زیر گوشش زمزمه می کند:«جلال، من اسمم کلثومه، معصومه نیست.»

 

پ.ن: تو تقسيم نشدنی هستی! مگر می شود تو را با کسی تقسيم کرد٬ مگر می شود؟!

 

/ 28 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زيبا

خيلي سخته كه خودت نباشي! چه تحملي داشته دختره؟! شب‌نويس واقعا كه! مردي كه زنش رو نديده انتخاب ميكنه براش چه فرقي داره، اصلا ميدونيد خيلي قابل باوره، ولي فقط اگه من جاي اون زن بود دق ميكردم. دو سال رازداري، نه بابا شما بگو دو روز من نيستم!!! نميدونم چرا؟ولي احساس ميكنم شباهت عجيبي بين خودم و اون ميبينم، به جز تحملش براي نگفتن!

زيبا

ميبيني باران من اصلا عادت ندارم بگم كه داستانت محشر بود... خيلي اثر گذاره، يعني آدم رو متاثر ميكنه...

باران

نه طناز عزيز٬ اصلا چرند نگفتی. تصورشو بکن شايد يکی باشه که بتونه بيش از اين ها هم خاموش باشه... خوب گرفتی قضيه رو. ولی بحث در اينجا بر سر جرات و جسارت و اينا نيست٬ چيزی که در اين مواقع آدمو ديونه می کنه يه چيز ديگه است. به قول حسين خيلی غم انگيزه که آدم ندونه چه خاکی تو سرش شده؟! اين وسط مرده نمی دونه چه خاکی تو سرش شده و زنه هم می دونه!؟ ولی خوب وضعیت هردوشون غم انگیزه...

فائزه

چقدر من از ايده دانلود خوشم اومد! نشستم يه دنيا خيال بافتم. بعد يهو به فکرم رسيد از اونجايی که اين روزا من تو اوج خوش شانسيم وسط دانلود يهويی مشکلی پيش بياد و نصفه نيمه دانلود بشم چی می شه؟ فکرشو بکن باران مثلا کله ام يه جايی اين وسطا گم بشه... راستی اينجا هم تبريک می گم داستانت تموم شد من دارم از فضولی می ميرم بخونمش

زيبا

باران گيان، اينجارو كي به روز ميكني خدمت برسيم؟!

نادو

باران عزيز سلام . خوشحالم از دوباره ديدنت . هرچند که گهگاه سری زده بودم و يادداشتکی هم نوشته بودم برايت . داستان را چند بار خواندم. کاملا مشخصه های تو را دارد و فکر می کنم اين بهتر و گوياتر از تعاريف ديگر باشد . فقط نمی دانم استنباط من است يا نشانی از شتابزدگی در آن ديدم ... يا چيزی که درست نمی دانم چگونه از آن ياد کنم . مثل اين عبارت « یا فکر کنند غیرت یک شب دور شدن از زنش را ندارد. » ... در هرحال اينها چيزی از زيبايی و خوبی داستان نمی کاهد. اميد به ديدارهای دوباره

باران

باران تو يه احمقی يه عقده ای يه روانی متاسفم برات تو اخلاق مردانه نداری اصلا تو يه آشغال کثيفي

باران

باران دوم اگه بهم بگی اينا را از کجا فهميدی مطمئن باش بهت يه جايزه می دم. ديشب به دوستی گفتم اين احمق و عقده ای و روانی و نداشتن اخلاق مردانه را درست گفته ولی اين آشغال کثيف را نه. يعنی خودم فک می کنم يه آشغال کثيف نباشم. حالا اين خنده ی آخريت برای چی بود؟ اينا که خنده نداشت...

ناهيد

كاري كه الان خيلي ار دخترا بايد بكنن:)!!!!!!!!!!! قشنك بود ولي كامل نخوندمش جون تاره اومدم شوق داشتم خبر بدم من دوباره بركشتم ......... دوباره ميام منتضرم(بعضي حروف رو نداشتم)

شب نويس

بسه ديگه خسته شدم. سخت نگير يه چيزی بنويس حتی اگر مزخرف باشه. چرا اينقدر سخت گيری. بايد چی نوشته بشه تا ارزش داشته باشه؟ سوال مهميه جواب بده بهش باران. بنويس بابا. خسته م کردی. مگه ميشه آدم درد کشيده باشه و درد نوشتن نداشته باشه و دردش نوشته نشه؟!