راز

قبلا گفته بود که اگه خواست بره من برم وسايلشو برای خودم بردارم. حالا هم جلوم ایستاده و کليدها را گرفته طرفم. گفت که نمی خوام تا دو روز هيچ کس بفهمه من رفتم. می خواستم بهش بگم خودت می دونی که من نمی تونم اين رازو نگه دارم. ولی ساکت موندم. پرسيدم آخه کجا می خوای بری؟ جواب داد که خودشم نمی دونه. حتی منو نبوسيد. رفت. رازش را نتونستم پيش خودم نگه دارم. به قول اون بهش خيانت کردم. ولی ديگه خيلی دير بود٬ وقتی رسيديم همه چيز تمام شده بود.

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

به نظرم راز به محض اينكه با يه نفر ديگه در ميون گذاشته ميشه از رازگونگي مياد بيرون و پرتوقعي كه چيزي رو كه خودمون نتونستيم محرمانه نگه داريم از ديگري بخوايم، محفوظ نگه ش داره. از جمله ي ( وسايلشو براي خودم نگه دارم ) خيلي خوشم اومد. انگار كل سوابق ارتباط دو نفر تو اين جمله گفته ميشه. براي گنجاندن اصل جريان در حجم كوچك اين چند خط به نظرم جمله ي محشري بود. راستي باران، قرار بود وقت داشتي داستانهاي آماتورها رو نقد كني. هنوز سرت شلوغه؟

باران

bacchus فكر مي كنم خيلي وقت قبل بود که بهت قول داده بودم برات متن کردی یکی از داستانامو بفرستم. نگی فراموش کرده. متاسفانه خیلی از داستانام گم و گور شدن در این دنیای مسخره ی کامپیوتر. دست نوشته شو دارم ولی حوصله تایپ دوباره را نه. منو ببخش که بد قولی کردم باهات... سارای عزیز. بدجوری سرم شلوغه. این کارو حتما می کنم. حالا حالا ها هستیم. نگران نباش با این جریاناتی که شروع شده فکر کنم قضیه این وبلاگ بتونه خیلی عالی تر از اون چیزی بشه که فکرشو می کردیم... و من از این خیلی خوشحالم

جودی

هنوز شما دارید خونه تکونی می کنید که چیزی نمی نویسی ؟ :))

سارا

باران من اون حس بد فضولي خاص خانمها رو گرفتم. سلطان دمكرات خسته خود تو بودي نه؟! فكر كنم الان كه بازي تموم شده ابراز اين حدس من، زياد ناجور نباشه.

باران

خوب بعد از اينکه شازده گفت کمی راحت شد.... کسی از اين قضيه بويی نبره ولی کلی نا اميد شده ام از سوژه ای که دادم و داستانايی که برام اومد. با اينکه داستان آنی خیلی بد نبود...

باران

آّها سارا يادم رفت بگم که اين حس مخصوص خانوما نيست ها گاهی آقايون هم نمی تونن به هيچ وجه حس فضولی اشونو خاموش کنن... .

نادو

سلامی دوباره . نمی دونم اشتباه کرده ام يا نه ولی به نظرم تمام راز داستان تو « وقتی رسيديم » بود ... تا ديداری دوباره.

سارا

راستش باران جون خودتو ناراحت نكن به ذار به حساب درك بالاي خودت و شعور ادبي ناچيز ما. ما كه مي گم به ويژه خودم رو حساب كردم. من واقعا دلم مي خواست بنويسم برات اما دركي از سوژه ت نداشتم اين شد كه يه بار ديگه براي ملكه اون دور نوشتم. مي دوني باران از دست سلطانهاي زيادي روشنفكر، من به ملكه ها و سوژه شون رو ميارم. دست آخر مي ترسم حضور آدمايي نظير تو باعث بشه من تمايلاتم رو عوض كنم و به جنس لطيف علاقه مند بشم. :)))

باران

آره سارا تو هم بزن. منظورم اين نبود دختر... . اين قضيه ربطی به درک ناچيز کسی و شعور بالای کسی نداره. حالا هيشکی ندونه ما می دونيم که حداقل تو نبايد اين چيزا را از خودت به ما بگی. تو که خوب شروع کردی و داری جلو می ری. اولش هم گفتم شايد برداشت من نسبت به اين سوژه کمی متفاوت بود. خودم يه چيزايی نوشتم در موردش. اگه بتونم يه بازنويسی بکنم حتما بيا و بخونش. شايد اونوقت يه کمی ملموس تر بشه... . راستی کدوم داستان مال تو بود؟!

ساناز

اااااااا.....مثل اينکه من مردم....نه بابا نمردم.....اصلا چی شد که مردم....شايدم نمردم نمی دونم .....چرا اينجا اينقدر تاريکه.....نه تاريک نيست سياه.....نکنه تو قبرم.....اااا چرا ديوونه بازی در ميارم....قبر که سياه نيست اولش تاريکه ولی بعدش ....بعدش....بعدش... نميدونم.....واقعا بعدش چی؟....يعنی روشن ميشه؟ خوب معلومه که روشن ميشه.....پس چرا اينجا روشن نميشه.....شايد بايد صبر کنم.....يک دقيقه....يک ساعت.....يک روز.....يک هفته......يک ماه.....يک سال.....ولی الان نوزده سال شده ها .....ديگه اينقدر ها هم طول نبايد بکشه که .......اااااااااااه بازم که نمردم بازم توی اين سياهی موندم .....پس کی اينجا قراره روشن بشه.......ای مرگ آنقدر دير کردی که من مردم....