شاید همه یک روز گدا شوند؟!

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 هیچ وقت به هیچ گدایی چپ چپ نگاه نکرده بود و نگفته بود: برو دنبال کارت بابا، این وقت ظهری؛ یا این وقت شب یا هر وقت دیگه. تنها فرقش هم با پدرش همین بود. شاید به همین خاطر هم بود که به خودش افتخار می کرد. حالا، بعد از گذشت این همه سال، پدرش دیگر نمی تواند سر هیچ گدایی داد بزند، چپ چپ نگاهشان کند و ردشان کند. و خودش خیلی موذیانه؛ تو کوچه، خیابان یا هر جای دیگری هر طرف را می پیماید تا کسی را که فکر می کرد با او خیلی فرق دارد چپ چپ نگاه کند و یا سرش داد بزند و ردش کند...

 

/ 8 نظر / 5 بازدید
زيبا

حتما همينطوره باران عزيز. وقتي گدايي دلت خيلي به درد ميآد و اما شاه كه بشي گدايي يادت ميره و برعكس. از اينكه بايد صبر كنم صبر كنيم و صبر خسته شدم. شايد اين خودش بهترين حالت باشه، كه هي يادت بره و دوباره يادت بره. اما من ميترسم. دلم ميخواد همه چيز امن و امان بشه ديگه نه گدا باشه نه پادشاه، نه يادم بره نه يادم بمونه و نه مجبور باشم صبر كنم. همينطوري بود كه باران يك عالم رو به تصوير كشيد با يه مينيمال؟! نميدونم چي بگم ولي فقط ميتونم بگم ميترسم از آخر و عاقبت و اينا... موفق باشي.

فائزه

بوبن يه جمله خيلی قشنگ داره که با خوندن داستانت يادش افتادم. ميگه هرگز با پدر و مادرت جدال نکن درباره چيزی که فکر می کنی حق با اونا نيست. فقط اون کارو نکن. چون اگر جدال بکنی تو هم به طرز خارق العاده ای در همون سن مثل اونا رفتار خواهی کرد...

شب نويس

خوبی باران؟ خوندم اين پست رو اگر اجازه بدی نميخوام در موردش صحبت کنم.

زیبا

خب حالا که چی؟ حالا گیریم گدا شدیم!‌ به تو این وسط چی میرسه هاااااا؟! بابا یه چیزی بگو...!‌ میخوای یه ندا بدم به دوستان بیان وبلاگتو به روز کنن؟ نظرت چیه تنبل؟!

باران

ايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی باران خره

هه ژير

شايد هم همه ي گداها يك روز ثروتمند شوند