زنی که از کنارم رد شد

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

لب هایش را با زبانش خیس کرد و لبخندی زد. برای چند لحظه ی کوتاه به من خیره ماند، ولی می دانستم که لبخندش به خاطر من نیست. بیشتر به لبخند زنی شبیه بود که برای دومین و سومین و شاید هم چهارمین بار صحنه های عشق بازی با مرد قد بلندی را در ذهنش مرور می کند. حتما وقتی او را در آغوش کشیده است، ایستاده بوده. سرش را بالا گرفته و مقداری به جلو خم شده است، طوری که آدم احساس می کند انتظار تماس لب های دیگری را می کشد. حتی یکی دو ثانیه چشمانش را می بندد. کیفش را روی شانه اش جا به جا می کند و به پشتش دست می کشد، درست مثل وقتی که مردی دستش را به کمر او حلقه کرده و او می خواهد دست مرد را محکم تر به پشتش فشار دهد. چشم هایش پر از شادی است، حتما تصویرها را یکی یکی به خاطر می آورد. خوش به حال مردی که با او بوده! چقدر زیباست، چه انگشت های زیبایی دارد، خوش به حال مردی که این انگشت ها را یکی یکی بوسیده. ناخن هایش را گرفته، اثر لاکی صورتی رنگ روی ناخن هایش مانده، معلوم است که مدت زیادی از زدن این لاک گذشته. لاک انگشت اشاره اش کاملا پاک شده است.

رژ صورتی  زده است. وقتی با زبانش لبهایش را خیس کرد، لب پایینی اش زیر نور خورشد برق زد، چشم هایش هم همینطور. حتما به حساس ترین جای تصویرهای ذهنی اش رسیده است.

نمی دانم به خاطر لب های براق اوست یا به خاطر گرمای هوا و تشنگی که لب هایم را با زبانم خیس می کنم. به شیشه ی یکی از مغازه های آن طرف خیابان خیره می مانم که با رنگ صورتی تند و خط های کج و معوج رویش نوشته اند:آبمیوه گلها. لبخندی می زنم و به طرف مغازه می روم.

 

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اواز ماه

چه تصویر گنگ و نا مفهومی امیدوارم اون خانوم سیاه سفید رویایی نباشه... توصیف ذهنش کامل بود.با تمام جزییات مرسی

فائزه

یعنی می شه اين همه تصوير رو فقط در يه برخورد ساده تو خيابون جمع کرد؟

زيبا

براي من فقط يه سراب رو تداعي كرد. ناخنهايي با لاك صورتي و لب با رژ صورتي، و حالا واقعيت ‏”رنگ صورتی تند و خط های کج و معوج رویش نوشته اند:آبمیوه گلها” اين همه تصويري بود كه در ذهنم تداعي شد. قشنگه.

سارا

باران عزيز عزيز اين يكي از بهترين ها بود. محشر بود. تصاوير ، اينهمه نگاتيوي كه از جلوي چشم راوي رد شد. انقدر خوب بود كه بي انصافيه ايراد بگيرم توصيف جزئيات ناخن زني كه از كنار آدم رد ميشه يه كوچولو اغراق گونه است. باران پايانش هم خيلي خوب بود. آفرين. كلي به من انرژي دادي پسر. موفق باشي. راستی بابت لطفت تو پست قبلی کلی کيف کردم. ممنون

باران

خوب فائزه اين فقط تصورات من بوده از يه چهره و يه لبخند. راستش می خواستم خيلی چيزهاي ديگه هم تو داستان جا بدم. ولی در آخر ديدم که پايانی به اين شکل می تونه بهتر از اون چيزي باشه که اول بار به ذهنم رسيده. يادت نره هميشه حتی اگه کاغذ هم همراه نداشته باشی با خودت دستمال کاغذی برداری. و يه خودکار. حتما به نفعت تموم می شه...

باران

راستش زيبا منتظر نظرات ديگه ای بودم. يعنی با اين حساب که پرينتش کرده بودی و اينا. ولی خوب اين تصويرهايی بود که تو داستان ديده می شدند. بايد يه چيز ديگه تو ذهن تو تداعی می شد که نشده. به هر حال مرسی...

باران

می دونی سارای عزيز٬‌ بعضی وقت ها ديونه کننده است. تصورشو بکن وقتی از يه خيابون شلوغ رد می شی چند نفرو می بينی که دارن ميخندن٬ فکرشو بکن اگه آدم بخواد برای همه لبخندها دليل پيدا کنه... وای آدم ديونه می شه. شايد به اين خاطر باشه که وقتی از يه خيابون خيلی شلوغ رد می شم سرمو می ندازم پايين و به هيچ کس نگاه نمی کنم. اصلا نمی خوام هيچ کسو ببينم. واقعا خسته کننده است. ولی خوب بعضی وقتا نتيجه های خوبم به بار می آره. همه ی چهره ها و ناخن ها و انگشت ها و دست ها و کيف ها و لباس ها و پنجره ها و اطاق ها و ... حرف های زيادی برای گفتن دارن. بعضی وقتا شبا می زنه به سرم و می آم بيرون. فقط به يه چيز فکر می کنم: تو اين وقت شب چند نفر مثل من بيدارن يا اينکه پشت تمامی پنجره هايی که من می بنيم چی داره می گذره. ديونه کننده است... ولی خوب لذت بخشه. البته اين توضيحو بدم که اين قضيه هيچ ربطی به فضولی نداره... (خنده)

زيبا

فکرکن اگه اينکارو نميکردم چی ميشد؟! دارم ميخندم قش قش

مانيا

زنی که از من زاده می شود در من گم می شود!!

شب نويس

خارجيا چی ميگن اينجور مواقع؟ : ا مای قارچ؟ خيلی خوب بود. همزاد پنداری کردم. منم از اين داستانها برای ملتی که توجهم رو جلب ميکنن سر هم ميکنم و هميشه فکر ميکنم چی ميگم در موردشون. ولی اينکه اينقدر مايه های مردونه داشت ديگه خيلی حال کردم اساسی. هر چی ميخواستم در مورد زن بگم رو راوی گفت. و اينکه لاک انگشت اشاره ش هم پاک شده ديگه خيلی معنی داشت که حتی نميتونم مستقين بگم چه معنی و قصه بسازم ولی ميفهمم تو اين تصاوير ذهنی مردونه اين انگشت لاک نداره ديگه يعنی چی؟ و اينکه حرکات زن رو يکی با توالی مياری و براشون قصه ميگی هم خيلی باحال بود. انگار زن بايد يخ بزنه تا داستن تموم بشه و لخاص بشی از اين تصاوير نفس گير. حالا يا من خيلی هيز يا راوی!!! ارادتمنديم.