دغدغه...

طبق عرف و عادات و سنت‌های عجیب شرقی _ و شاید انسانی‌مان، یکی از قوم و خویشان نه چندان نزدیکمان، ژینا (برادر زاده‌ی سه ساله‌ام) را به گوشه‌ای کشانده بود و از او پرسیده بود: عموت کجاست عزیزم؟ چرا بر نمی‌گرده خونه؟

و او با تمامی پاکی دنیای کودکانه‌ی خود گفته بود: خونه‌ی عموم خیلی دوره، خیلی خیلی دور. اونقدر دوره که هیچ وقت نمی‌تونه به خونه‌ی ما بیاد...

_ ژینا جان، تو با سه سال سن، چطور می‌توانی این همه را بفهمی؟

_ قوم و خویش نه چندان نزدیک جان، تو با این همه سن و سال، چطور می توانی این را نفهمی؟

/ 6 نظر / 4 بازدید
ساهی

سلاو کاک ئه نوه ر کاتت شاد وئاواتی خوشی ئیشالا به کویری چاوی نه یاران بینه وه مالی خوتان و به خوشیه وه بژین سه رکه وتوو بیت

فواد

کاش دل ما هم به اندازه دل ژینا بود

فائزه

کلا نباید از خیلی از قوم و خویش جان ها انتظار فهم زیاد داشت!

زروان

سلام شعورم را در پیاله انتظار ریخته ام شایددر عبور گیج سرزنش های عمر به دردم بخورد........پاینده باشی

زروان

سلام شعورم را در پیاله انتظار ریخته ام شایددر عبور گیج سرزنش های عمر به دردم بخورد........پاینده باشی

هنر

سلاو ئه نوه ره که م خه به رت نه بووه........ ئه ری شته... وانیک....ئه ها ده لیم ژینا منداله نافامی ده نا هینده ش دوور نی پیاو... هه میشه دنیات لی بوته چه رمی چوله که ی