گم شدن بخش بزرگی از تمامی سفرهاست!

بختيار علی (رمان نويس و جامعه شناس کرد)

 

دور ... دور... دوووور...!

از دور چه زيبا می نمودی٬

چه خوب!

کاش می توانستم از دور بخواهمت.

پ.ن: تا حالا شده ساعت ها پشت سر هم و بی وقفه گريه کنيد. برای کسی که بايد می بود و نيست٬ کسی کا ناجوانمردانه سوخت؟! سوخت اما نه بدان گونه که شما فکر می کنيد. سوختنی به سان سوختن٬‌ از همان هايی که دود سبز بلند از خود دارد و بوی گوشت تن آدمی. تا به حال بوی سوختن گوشت زن استشمام کرده ايد؟!

پ.ن: بنده نيز زين پس کامنت ها را پاسخگو خواهم بود... همين!

 

 

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شب نويس

چيه باران؟ چرا اينقدر تلخ و داغون؟ هر جا بوی سوختگی بياد بی اعتنا رد ميشم و فکر ميکنم لشکر ابرهه بياد حتمن ابابيلی هست که جلوش رو بگيره و به من ربطی نداره. مگه من خدام. چرا ديگه اينقدر بارون نمياد که تمام دنيا رو دريا بگيره و قوم و نوح رو خفه کنه؟

باران

چه خبره نيما خان؟ چند بار شده که بوی سوختگی را بشنوی؟ ديروز تو تاکسی از يه پيرمردی که قيافه اش خيلی با تجربه نشون می داد يه سوالی کردم که جوابش خيلی حکيمانه بود و به تعداد و دفعات ربط داره... . گفتم عمو جون شما که خيلی تجربه داريد شده تا حالا قاطی بکنی و ندونی راه حل چيه؟ آقاهه يه کمی فکر کرد و بعد گفت: خوب آره شده يه بار اينطور شد. منم با تعجب پرسيدم خوب کي٬ برای چی؟ با نيشخند گفت خوب بچه که بودم يه بار قاطی کردم و رامو گم کردم و هنوزم که هنوزه نتونستم براش يه راه حل پيدا کنم؟ يعنی منظور اينکه نيما خان چند بار خيلی زياده..

باران

مانيا اين دفعه يه کمی دوری از قضيه؟ آدم می تونه زن هم نباشه و بتونه استشمام کنه. مثل من که می تونم بشنوم اين بو را؟ ولی تعجبم اينه که چرا هيچ کس اين چند جمله را از منظری واقعی نگاه نمی کنه؟ بابا به خدا يکی سوخت. يکی که خيلی...

باران

نادوی عزيز ادامه اشو نگو٬‌خودم می دونم و می بينم/// سارای مهربان تفکرت اونقدر انسانيه که آدم نمی تونه در موردش هيچی بگه. ولی با اين توصيف رويدادهايی هستند که واقعا آدم هيچ وقت نمي تونه به فراموشی بسپاره. همون قضيه ی زخم هايی که مثل خوره... . واقعا اين هست ها؟! ولی سارا برا تو هم بگم که اين قضيه سوختن خيلی رئال تر از اون چيزيه که تو نوشتی؟ خيلی رئال تر. تا حدی که نه اين که نخوای٬ نمی تونی باور کنی... . ولی آرزوهات شيرين و رويايی هستن. واقعا می گم تنها خواسته منم همينان. شايد خيلی شاعرانه و رمانتيک باشن ولی برای منم کافيه اين چيزايی که گفتی. اما باز هم غم نان اگر بگذارد...

باران

خوش اومدی غريبه(علیرضا آذر) حالا از هر کجا که اينجا را پيدا کردی فرق نمی کنه. باز هم بيا و بخوان و نظر بده. اومدن و خوندن و نظر دادن خيلی بهتر از رفتن و نخوندن و نظر ندادنه؟! مگه نه؟

باران

شب نويس عزيز! اين که تو می گی فقط برای لحظاتی ميتونه آدمو قانع کنه. ولی فکرش را بکن اگه بوی سوختگی بوی تن کسی باشه که تو می شناسيش. اصلا نه٬ می شناسيش نه٬ دوستش داری. نه! اونم نه عاشقشی. اون وقت چی؟ تو خواهر داری مگه نه؟ نه نداری فکر کنم. اگه داشتی و يه روز می سوخت و بوی سوختنش برای هميشه می ماند چی؟ واقعا چی...

بچه مخفي

پ.ن: راستش بوي سوختن تن ِ يک زن رو استشمام نکرده‌م! اما .... ولش کن...شايد شوخي هر جايي خوب نباشه!

mina

سلام ...بله استشمام کردم ...نمی دونم از کدوم سوختن گفتی ...اما من سوختنی رو ديدم با آتيش کاملا مرئی و بويی کاملا قابل حس که از قضا متعلق به زنی بود .....

باران

مينا کنترل اف پنج رو بزن برو به پست بعدی و دقيقا همون سوختنی را گفتم که تو ديدی. آتش مرئی٬ بوی زن و .....

شب نويس

اگر من... خواهرم ميسوخت نميذاشتم بوی سوختگيش بمونه. چون همه چيز رو تموم ميکردم.... دنيا هيچی نداشته و نداره برام که بخوامبرای لحظه ای درنگ کنم که بمونم يا برم. حرفت دلمو سوزوند. داغون ميکنه. اين چيه که بايد توی دنيا تصورش کرد باران؟