گفت:«احساس می کنم سايه ای شده ام که روی اين کره ی خاکی سنگينی می کند.» هيچ وقت اينطور نديده بودمش. هيچ وقت از اين حرفها نمی زد. پوزخندی زدم٬ نگاهش کردم. ازم خواست که باهاش قدم بزنم. نرفتم. چند روز بعد رفقا خبر آوردند که سايه اش را با تير زده اند!

 

پ.ن:

۱- الوداع رفيق... الوداع!

۳- خواب اين داستان را خيلی وقت پيش ديده بودم.

۳- با عرض پوزش از دوستانی که در نبودم اينجا آمده اند. روزهای سختی را پشت سر می گذارم و تنها اميدم اين است که بتوانم اين روزها را در داستان هايی که قرار است در آينده نوشته شوند بازتاب دهم.

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :