عکس

می گويم فريده دلم هوای طراوت انگشتانت را کرده٬ هوای لحظه هايی را که انگشتانت به پوچيم می رساندند. لحظه هايی که هميشه مرا می ترساندند٬‌ ترس از اينکه ديگر لذتی برايم نماند که صبح به اميدش از خواب بيدار شوم.

فريده ساکت است.

با نيشخندی که گوشه ی لبش پنهان است حس می کنم که مسخره ام می کند٬ با اينحال نمی توانم ساکت باشم. می گويم دلم برای قدم زدن روی برف تنگ شده. حوصله داری بريم رو پشت بام بوفه ی پارک هميشگی خودمون٬‌ خودم برات چای درست کنم و بعد به خاطر منم که شده يه قليون سفارش بديم و تا خود صبح زير گوشم آواز بخونی؟

می خندم و می گويم فريده اون شبو يادت می آد که از پارک برمی گشتيم خونه٬ پات ليز خورد تو جوب کنار خيابون؟ يادت می آد بغل همون قهوه خونه که من می رفتم و تو می گفتی از آدمايی که اونجا می آن خوشت نمی آد٬ رو يه نيمکت نشستيم؟ می گويم يادت می آد پاتو گرفته بودم تو دستامو می خواستم گرمش کنم؟ می گويم يادت می آد نمی ذاشتی و می گفتی مردم می بينن آبروريزی می شه؟

فريده ساکت است.

می گويم فريده دلت می خواد آخرين داستانی را که نوشتم برات بخونم؟ از اون داستاناييه که می دونم خوشت می آد. از اونايی هندی بازی توش نيست. از اونايی که قضايا اونقدر وحشيانه و منطقی هستند که بعضی وقت ها آدمو ديونه می کنند؟ می گويم دلت می خواد بخونمش؟! فريده آرام است. قيافه اش بی خودی آدم را کلافه می کند. کلاه پوست ببريش را سرش گذاشته و «نگران» است. همه ی کلماتم را ناديده می گيرد. همه ثانيه هايم را تکرار می کند و من باز هم منتظرم فريده حرفی بزند.

فريده ساکت است.

کلافه می شوم. دستم را دراز می کنم که کلاه را از سرش بردارم٬ می خواهم بگويم لااقل اين کلاه مسخره را تو خونه از سرت بردار٬ می ترسم ناراحت شود. دستم را پس می کشم. لبخند می زند. از آن هايی که برای هميشه در ذهنم حک شده اند. کاش می شد برای يک بار ديگه گريه اش را ببينم. می گويم فريده کاش می توانستی گريه کنی!

فريده ساکت است.

شايد اگر فريده اينجا نبود بهتر می شد. نه فقط به اين خاطر که حوصله ام را سر می برد نه٬ به اين دليل که بودن يا نبودنش ديگر فرقی به حالم ندارد.

لجم گرفته که به حرفش بياورم. حس روزهايی را پيدا کرده ام که تازه با او آشنا شده بودم و خيلی وقت ها آرزو می کردم که کاش هرگز نمی ديدمش. يادم هست که امروز را پيشتر تجربه کرده ام. ولی چه فرقی می کند؟ اين جمله های بی جواب را هر کس که بخواند فکر می کند من هم مثل همه با عکس فريده حرف زده ام. آخر چه کسی می تواند باور کند که فريده بتواند تا اين اندازه سکوت کند؟!

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :