دروغ!

طوری دستش را به کمر دختره حلقه کرده بود که به محض ورودشان٬ همه ی اتفاق هايی را که قرار بود بعد از وارد شدنشان به اتاق بغلی و بستن در بيافتند٬ حدس زدم. صداهايی از توی اتاق می آمد. سرم را که بلند کردم شايد حسرت توی چشم هايم غوغا می کرد که تا اين حد آرام و با متانت گفت:«همين ديروز نامزد کردن٬ فکر کنم بهت گفته بود؟!»

گوشی تلفن را برداشتم و آرام تر از او زير لب زمزمه کردم که؛ بله ملتفت شدم!

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :