راز

قبلا گفته بود که اگه خواست بره من برم وسايلشو برای خودم بردارم. حالا هم جلوم ایستاده و کليدها را گرفته طرفم. گفت که نمی خوام تا دو روز هيچ کس بفهمه من رفتم. می خواستم بهش بگم خودت می دونی که من نمی تونم اين رازو نگه دارم. ولی ساکت موندم. پرسيدم آخه کجا می خوای بری؟ جواب داد که خودشم نمی دونه. حتی منو نبوسيد. رفت. رازش را نتونستم پيش خودم نگه دارم. به قول اون بهش خيانت کردم. ولی ديگه خيلی دير بود٬ وقتی رسيديم همه چيز تمام شده بود.

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :