رد پای مارگروس (داستان)

من پشت میز نشسته ام و او روی مبل مقابلم بی وقفه حرف می زند. کلماتی غریب که مرا آزار می دهند. کلماتی که سالیان دراز با آنها زیسته ام و اکنون سال هاست که می خواهم از آن ها دور باشم. او نمی تواند و شاید هم نمی خواهد باور کند که من شکست را پذیرفته ام. حرف از اتحادیه ی انقلابیون و اسم های گنگ و مه آلود دیگری است که مرا می آزارند. به او خیره می شوم، حس می کند که حرف هایش را می شنوم، گاه به درب بزرگ شیشه ای شرکت نگاه می کنم و سیل ناهمگون آدم ها و ماشین هایی را می بینم که نمی توانند با هم همخوانی داشته باشند. درخت کاج کنار پیاده رو تحمل سنگینی دانه های ریز برف را ندارد و نور خورشید این تحمل را کمتر و کمتر می کند. من تصویرها را با خود مرور می کنم و او، گاه که نگاه های خیره ی مرا می بیند مشتاق تر از قبل تلاش می کند چیزی را به من بفهماند که غریب و ناهمگون تر از سیل مضحک آدم ها و ماشین ها ذهنم را به سمتی نامعلوم و نابهنجار می کشاند.

او می خواهد تصویر پیچیده ای را به من بفهماند و من در گیرودار فهماندن جمله ای بس ساده تر از آنچه او می گوید، به کسی که می دانم، خوب می دانم خیلی بیشتر از من می فهمد.

او را تنها می گذارم و از او به جز صداهایی نامفهوم که دیگر نمی توانند افکارم را از هم بگسلند، چیزی نمی ماند.

قبلا ها نسبت به هرچیز بدبین بودم. ولی حالا دست آویزی یافته ام که مرا آرام می کند. همیشه وقتی کاری انجام می دادم، فکرم را این مسئله به خود مشغول می کرد که در دنیا چند نفر، در این لحظه، مثل من مشغول انجام دادن این کار هستند. گاه این فکر مرا آنچنان عذاب می داد که نزدیک بود دیوانه بشوم. فکر اینکه چند نفر در دنیا مرتکب گناهی می شوند که من در آن لحظه مرتکب شده بودم. شاید با این کار همیشه به دنبال پیدا کردن کسی بودم که مثل من است، شاید هم نه، می خواستم تنها کسی باشم که در آن لحظه کار خاصی انجام می دهد.

"مارگروس" مرا به آرامش رساند. بودن با او برای من خیلی چیزها بود. فکر اینکه در آن لحظه فقط من می توانستم با او باشم. فکر اینکه "مارگروس" در آن لحظه به غیر از من نمی توانست با هیچ کس باشد، فکر اینکه "مارگروس" در آن لحظه فقط مال من بود، مرا وا می داشت تا خود را تنها یکه تاز فارغ از سیل نابهنجار ماشین ها و آدم ها بدانم. فکر اینکه بودن با "مارگروس" را در آن لحظه، در تمام دنیا فقط من می توانستم تجربه کنم!

"مارگروس" اغلب سکوت می کرد. او را فقط می شد از سکوتش شناخت.

می گفتم:"مارگروس، اگر بدانی بودن با تو برای من چه ارزشی دارد."

می گفت:"تو چرا مثل آدم های توی تاتر حرف می زنی؟"

می دانستم که دارد شوخی می کند. می گفتم:"نه اینو واقعا می گم، اگه تو نبودی معلوم نبود تا حالا چه بلایی سر من اومده بود؟!"

حواسش به من نبود. می گفت:"امروز می آیی بریم سینما؟" چشم هایش پر از شیطنت بود. می خواستم بگویم:"حواست کجاست؟ من دارم از یه چیز دیگه حرف می زنم." می گفتم:"ولی فیلمش خوب نیست."

می گفت:"چه فرقی می کنه، مهم رفتنه."

جمله هایش همیشه گنگ بودند و این منو اذیت می کرد. حس می کردم پشت تک تک کلمه هایش رازی نهفته است و من باید کشفشان کنم.

تو راه که می رفتیم ازم بستنی می خواست. درست مثل بچه ها وقتی که صداشون را یک جوری می کنند که دل پدرشون را بسوزانند. "مارگروس" هم همینطور بود، انگار برای یک بستنی التماس می کرد.

مارگروس هیچ وقت حرف های مرا نمی شنید. می گفتم:"مارگروس می خوای آخرین داستانی را که نوشته ام برات بخونم؟!

می گفت:"ول کن تو رو به خدا. چند ساعتی رو که با هستیم بذار با هم حرف بزنیم."

و بعد باز هم ساکت می شد...

می گفتم:"خب، یه چیزی بگو."

می گفت:"چی بگم؟"

می خواستم بگویم:"خوب تو بودی که دلت می خواست حرف بزنی، خوب یه چیزی بگو." می گفتم:"هر چی دلت می خواد."

می گفت:"دلم هیچی نمی خواد."

و من بار دیگر در میان واژه های ناگفته ای که همیشه فکر می کردم برای گفتن دارد گم می شدم و سکوت می کردم لا به لای گفتاری که شاید درگذشته ای نه چندان دور نقطه ی پایانش را گذاشته بود و در گفتار او که زیر آوار ناجوانمردانه ی سکوت دفن شده بود، هنوز هم حرفی برای پایان باقی بود. چه شکوهی داشت این کلمه (پایان) که اینچنین مرا به دو راهی یقین و تردید می کشاند. آیا نه به این خاطر بود که در آن واحد هیچ کلمه ای اینگونه قاطعانه دم از انتهای یک اتفاق ساده نمی زد؟ این احساس خود را هیچ وقت برای "مارگروس" نگفتم. شاید می ترسیدم از اینکه اشتباه کردم باشم.

درب بزرگ شیشه ای شرکت را نمی توان نادیده گرفت و اتحادیه ی انقلابیون و اسم های از این قبیل را که هر بار مثل پتکی بر سرم فرود می آمدند.

باز هم به خیره می شوم. فکر می کند که حرف هایش را می شنوم. نگاه خیره ی مرا که می بیند، می خواهد آخرین جمله هایش را طوری بگوید که مثلا مرا تحت تاثیر قرار دهد.

می گوید:"من شخصا نمی توانم باور کنم که تو بعد از این همه سال، نسبت به این مسائل بی تفاوت باشی. تو داری به خودت دروغ می گی. به منم دروغ می گی. تو از خودت فرار می کنی. من متاسفم، واقعا متاسفم... ." جمله ی پایانی را با صدایی خیلی آهسته می گوید و دیگر به من نگاه نمی کند.

با خود زمزمه می کنم؛"متاسف... متاسفم" و توی خیابان به دنبال رد پای مارگروس هستم. نمی توانم باور کنم؟! چه سخت شروع شد و چه ساده پایان یافت. چه داغی گذاشت بر دلم جمله ای را که من هیچ وقت نتوانستم به او بگویم، جمله ای را خودش هم هیچ وقت نتوانست درک کند. مارگروس هیچ وقت شوخی نکرد و پشت سکوتش فقط سکوت بود و... نمی دانم! شاید هم اینطور نبود، شاید برای او من هم مثل بقیه بودم. شاید تنها تفاوت من با همه این بود که در یک لحظه ی خاص با او بودم و هیچ وقت نمی توانست در آن لحظه با او باشد. شاید هم نه، همان زنی که در میان انبوه ماشین های رنگارنگ توی خیابان ناپدید می شود خود "مارگروس" است، آری خودش است... همان مارگروس همیشگی... اما نه آنگونه که من فکر می کردم!

نگاهش می کنم. منتظر جواب است. من هنوز هم ساکتم.

می گوید:"خب فکر نمی کنی اینطور باشه کن من می گم؟"

بلند می شوم. بارانی ام را برمیدارم و می گویم:"من می رم سیگار بگیرم."

 

 

مارگروس: نامی ست زنانه در زبان کردی. اصطلاحا به کبکی ماده گفته می شود که جفتش را گم کرده است و نمی تواند آن را پیدا کند.

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :