دنیای بهتر

 

به او گفته بودند:این چیزی که ما در موردش حرف می زنیم با اون چیزهایی که تو تا حالا شنیدی، خیلی فرق داره!

گفته بود: والله نمی دونم. فقط من یه ذره آرامش می خوام.

گفته بودند: آخه بستگی داره منظورت از آرامش چی باشه.

خندیده بود و گفته بود: چیز زیادی نمی خوام بابا. فقط یه روز آرام و بی دغدغه. مثلا تا کله عصر بخوابم و از هیچ چیزیم نترسم.

سرشان را بالا گرفته بودند و گفته بودند: مسلما در دنیایی که مد نظر ماست این خواسته ی بسیار کوچکی است.

و او از این مسئله خوشحال شده بود.

حالا سال هاست که او برای روزی کار می کند که بتواند تا کله عصر بخوابد، برای روزی که فکر می کند به آرامش می رسد. ولی ته ته دلش می ترسد، از اینکه در آن روز کسانی پیدا شوند که وعده روزهای آرام بیشتری به او بدهند.

 

پ.ن:اين شعر را بخوانيد بابا آبرومون رفت که برای اين دوست شاعرمون وبلاگ درست کرديم و هيچ کس نخوند.

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :