جوش

از صبح تا حالا نشسته است جلوی آینه و با این جوش ور می ره. از آن آدم هایی است که وقتی صورتشان جوش در می آورد احساس حقارت می کنند. در را که باز می کنم صدایم می کند. بی آنکه چیزی بگویم نگاهش می کنم. سرش را به آینه نزدیک کرده و مشغول است. بی آنکه نگاهم کند می گوید:"پماد یادت نره." سکوت می کنم. خارج می شوم و در را پشت سرم می بندم.

می دانم که یادم نمی رود. اعصابم خورد است. قبلاها طوری نشان می داد که این مسائل برایش بی اهمیت هستند. شاید به خاطر من بود. نمی دانم، شاید حالا هم به خاطر من است.

عصر که بر می گردم پماد را بهش می دهم. می گوید:"وای تو هم خریدی؟ کاش مثل همیشه یادت می رفت. من خودم خریدمش..."

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :