گابو

مردم تو خیابان فریاد می زدند "گااااابو... گاااااابو... ماکوندو... ماکوندو." احساس غریبی داشتم. حس می کردم که در کلمبیاهستم. برای لحظه ای احساس کردم که باید خودم را از دید مردم پنهان کنم. حوصله ی امضا دادن و عکس گرفتن نداشتم. پنهانی وارد کوچه ی باریکی شدم. سر و صداها فروکش کرده بود. دیگر کسی نام گابو را نمی برد. باید هر چه زودتر به سر کارم می رفتم. مدیر عامل دیروز گلایه کرده بود که اگر هر روز صبح قبل از آمدن کارمندها سالن را تمیز نکنم مجبور می شود به فکر استخدام کردن کس دیگری باشد و گوشزد کرده بود که با هیچ کس شوخی ندارد. امروز باز هم دیر رسیده ام، وارد شرکت که می شوم همه چپ چپ نگاهم می کنند. هیچ چیز معلوم نیست، خدا کند امروز سر کار نیاید... .   

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :