شکست (طرح)

موهام را مثل آدما شونه نمی کنم. معلوم نيست توی کيفی که هميشه با خودم هر جا می برمش چی دارم؟! اون بارونی مسخره ی نک مدادی که نمی دونم از کجا گيرش آورده ام حال آدمو بهم می زنه٬ اصلا اين چيه می پوشم؟ بی کارم. سربازی هم که نرفتم. تازه زن داداشم به جای من گفته بود که سهله اين قضيه٬ اگه همه ی اين شهر و با هر چی توش هست به اسمش بکنن حاضر نيست بره سربازی؟! نمی دونم اينو از کجا فهميده بود ولی خوب راست گفته بود. حاضر نبودم برم.

بهش گفته بودن بابا کار داره٬ مگه نمی دوني٬ تو يه شرکت کار می کنه٬ درآمدشم بد نيست؟

موندم تو جوابش چی بگم. شغلم را نمی خوام عوض کنم. موهامم که برام مهم نيست٬ اما اون روز که اين جوابو شنيدم احساس حقارت کردم. چقدر حقير بودم که از همه چيزم فقط موهامو ديده بودن؟!

گفته بود با اين اداهای مسخره اش٬ يکی ندونه می گه گاندی از هندوستان پاشده اومده اينجا. حتی فکر می کنم ادای منم در آورده بود می گفتن دهنشو کج کرده٬صداشم تغيير داده بود که شباهتش به من بيشتر بشه و گفته بود: «آسمون به زمين بياد گوشت نمی خورم.»

با خودم زمزمه کردم: سبکی تحمل ناپذير بار هستی. تک تک جمله هايش را به ياد می آوردم. فيلمش در ذهنم تداعی می شد. حس دختره را داشتم وقتی که پسر آلمانيه به زور٬‌ نه به خواست خودش می خواست دختره را بک... . کتاب را پرت کرد يک گوشه٬ پرده ها تکان می خوردند٬‌ می دانستم هيچ کس نيست که مرا ببيند. آرام دراز کشيدم٬ سبکی تحمل ناپذير جسم يک مرد تنومند آلمانی ابله روی بدنم سنگينی می کرد٬ به زور نفس می کشيدم. فقط چند ثانيه توانستم تحمل کنم. پسر آلمانی را به خودم می فشردم و دلم ميخواست در خود پنهانش کنم. آدم چه زود عوض می شه.

من موهامو مثل آدما شونه نمی کنم. معلوم نيست توی کيفم چی دارم... . گفته بود من با همه فرق دارم. نه از اين فرقايی که من فکر می کنم بودنش خيلی خوبه. به نظر اون اين فرقا اصلان هم خوب نيست.

پيش پدرش که اين همه ازم بدگويی کرده بود گفته بودن بابا اين طوری نيست که تو فکر می کنی و فلانی شاخ داره و بال داره و از اين حرفا٬ باباهه گفته بود: اصلا می دونين چيه من از اين پسره خوشم نمی آد. و من فکر کردم اين مشکلات اصلا در قد و قواره ی من نيستن. ولی ترسيدم٬ ازاين که اون چيزی که آدمو از پا در می آره هيچ وقت نمی تونه بزرگ باشه.

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :