کشک بادمجان

جلال لبريز از نوشتن بود. ولی تا جايی که من خبر دارم هيچ وقت چيزی ننوشت. يک روز که توانستم با او حرف بزنم بهم گفت: با تمام وجود حس می کنم که دارم زندگی می کنم. من فقط نگاهش می کردم. فکر کنم دليلش اين بود که بعد از چند شب پياپی موفق شده بود از راه مشت زدن های مکرر به ديوار سلولش با مردی که در سلول ديگر بود و جلال هيچ وقت او را نديد حرف بزند. جلال برايش شعر خوانده بود٬ حرف زده بود٬ با هم خنديده بودند!

تعجب کردم وقتی بچه ها گفتند روز آخر هوس کشک بادمجان کرده بود. می دانستم که کشک بادمجان دوست نداشت. حالا سال هاست به دنبال کسی هستم که فقط صدای جلال را شنيده است٬ به دنبال کسی که سال ها پيش جلال از او پرسيده بود٬ دلش چه غذايی می خواهد؟!

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :