وقتی سر رسیدت را پاره کنند!

بهار این بار دعوا را سر یک مسئله ی خیلی احمقانه شروع کرد. واقعا نمی دانستم چه کار کنم؟ من عادت داشتم که هر سال این سر رسید را بخرم. برایم عادت  شده بود. دلیلش را نمی دانم ولی خوب هر سال می خریدمش. از ده سال پیش قضیه ی خریدن این سررسید ها شروع شده بود و دیگر بهاره خودش می دانست که حداقل به این قضیه نباید زیاد گیر بدهد.

عصر آن روز که سر قضیه ی خریدن سررسید و ولخرجی های احمقانه دعوا را شروع کرد می دانستم که کار را به جای باریک می کشاند.

چند بار بهش گفتم که بابا همه اش چهار تومانه، آخه مگه حق ندارم از کاری که می کنم چهار تومانش را به قول تو صرف ولخرجیهای احمقانه بکنم؟

بهار جیغ می کشید، انگار که یکی بخواد به زور بغلش بگیره. سکوت من او را بیشتر عصبانی می کرد. حرف های بدی زد. بی شرف، نامرد، زن قحبه... . بهار داشت به خودش فحش می داد. نزدیک بود دیوانه بشدم.  آخرش آنقدر عصبانی  شد که رفت سررسید را برداشت و شروع کرد به پاره کردنش. نمی دانستم چی کار کنم. آخه بهار چرا این کار را می کرد؟ اون که می دانست من سر رسید را چقدر دوست دارم! ناخودآگاه  بلند شدم و سر رسید را با زور ازدستش گرفتم، و با همان سررسید چنان زدم توی سرش که آب از چشمش زد بیرون.

بهار ساکت شد. گوشه پذیرایی رو همان مبل تنها نشست و شروع کرد به گریه کردن. بعد از این همه سال برای اولین بار... . ماتم برده بود. نمی دانستم چه کار کنم...     

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٤
تگ ها :