من اسکندر نیستم!(داستان)

من اسکندر را ندیده ام، اصلا او را نمی شناسم. ولی حس می کنم که پسر خوش تیپی است. چشم های درشت و ابروهای کشیده دارد، لب های بوسه طلبی که آدم را وسوسه می کنند، انگشت های پیانویی و موهای پرپشت و بلند... . شاید اسکندر هم خوب حرف می زند، مثل من که خوب بلدم با کلمه ها بازی کنم. شاید اسکندر هم دل نازک است، مثل من که این روزها حتی برای فیلم های کوچه و بازاری هندی هم گریه ام می گیرد. اسکندر سیگار نمی کشد، می دانم که نمی کشد، آخر "او" این عادت مرا زیاد دوست ندارد، خودش همیشه این را بهم می گوید. می دانم که اسکندر موتور سواری هم بلد نیست. شاید اصلا از موتور سواری متنفر باشد. مثل من که بلد نیستم، اما شب ها بی آنکه بترسی سوار موتور می شوم، با سرعت می رانم و گاهی وقت ها چشم هایم را می بندم و صبح که شد تلفنی ازم می پرسد که باز هم رفتی موتور سواری؟ من در جوابش سکوت می کنم و او مثل همیشه می گوید:"آخرش خودت را به کشتن می دهی!" این را که می گوید، جمله ای را که همیشه از آن متنفر بوده برایش تکرار می کنم؛"تا حالا با سرعت تو یه خیبابون موتور سواری کردی؟ این حس را پیدا کردی که آدم در این لحظات از مرگ هیچ ترسی نداره؟" بعد زنانگی به خرج می دهد و می گوید:"آخه اگه بلایی سر تو بیاد من چی کار کنم؟" و من این بار واقعا سکوت می کنم و نمی توانم بهش بگویم که خیلی ساده است عزیزم، خیلی ساده...!

***

 

من اسکندر را ندیده ام، اصلا او را نمی شناسم. ولی حس می کنم که این روزها بین ما رابطه ای هست که باید کشفش کنم. شاید اسکندر از این حس من و حتی از این رابطه ی پنهانی بی خبر باشد. آخر اسکندر هر چقدر هم که به من شباهت داشته باشد فکر نمی کنم بتواند این مسائل را درک کند.

فکر که می کنم می بینم این مسئله تا حدودی برایم خنده دار است. ولی عذابم می دهد. بی خود و بی جهت به گریه ام می اندازد. شاید اسکندر هم مثل من از این قضیه ناراحت باشد. ولی نه! فکر نمی کنم. آخر هر چقدر هم که به من شباهت داشته باشد این قضیه برایش ملموس نیست. شاید اصلا از قضیه خبردار نباشد!

اسکندر همیشه با من است. وقتی توی خیابان هستم به همه نگاه می کنم. به این امید که شاید قیافه اشان به این اسم بخورد. با هر کسی که آشنا می شوم دلم می خواهد زود اسمش را بپرسم. ولی تا حالا با کسی به اسم اسکندر آشنا نشده ام. شاید او هم مرا می شناسد و نمی خواهد رابطه ی پنهانیمان را کشف کنم!

چند شب پیش با دوستانمان تا سر حد بیهوشی مست بودیم، من طبق معمول گریه ام گرفت. بعد که یه کمی حالم جا آمد از بچه ها پرسیدم که به اسم اسکندر کسی را می شناسند یه نه، در میان شوخی های احمقانه و با ادا و مسخرگی های ناشی از مستی همه به این نتیجه رسیدند که به غیر از اسکندر مقدونی کسی را نمی شناسند! بدتر از آن چیزی است که فکرش را می کنم. بدجوری برایم دغدغه شده است. سعی می کنم فراموشش کنم. اما نمی شه... . هر جا که می روم اسکندر آن جاست. خیال اسکندر راحتم نمی گذارد. دیوانه ام کرده، همه را اسکندر می بینم، همه را اسکندر صدا می زنم، دوستانم به برخوردهایم مشکوک شده اند. فکر می کنند که مخم عیب پیدا کرده. اما می گویند که یه مرحله است و می گذره. می گویند بخشی از دیوانگی هایم است. بعضی وقت ها فکر می کنند که من دارم وانمود می کنم که این قضیه ی اسکندر این قدر برایم مهم است. شاید درست می گویند، آخر هیچ کدامشان از اسکندر هیچ نمی دانند.

این اواخر به این نتیجه رسیده ام که اسکندر خودم باشم. حتما خودم هستم. شک ندارم که باید خودم باشم. می گویم:"مادر چرا اسم منو اسکندر نذاشتید؟ فکر نمی کنی اسکندر بیشتر به قیافه ام می خوره؟" مادرم مثل همیشه که به قول خودش از رفتارهای عجیب و غریبم کلافه می شه، نگاهی بهم می کند و می گوید:"خدا بهت رحم کنه!" بعد زیر لب زمزمه می کند:"پسرم دستی دستی داره از بین می ره. همه اش تقصیر این کتاب های مسخره است که خدا می دونه توشون چی نوشتن؟!"

دیشب خواب اسکندر را دیدم. خواب دیدم که می خواد منو بکشه. قیافه اش اون شکلی نبود که من تصور کرده بودم. نمی ترسیدم ازش، اما فرار می کردم که دستش بهم نرسه. می دانستم که دارم خواب می بینم. شاید به این دلیل بود که بی خیال ترسیدن بودم. ولی نمی دانم چرا فرار می کردم؟ اسکندر می خواست یک چیزی بهم بگوید. شاید هم گفت و من نمی توانم به خاطر بیاورم. می داد می زدم. از ترس نبود، شاید می خواستم صدای خودم را بشنوم. داشتم خفه می شدم. از خواب که پریدم خوشحال شدم. خوشحال از اینکه فقط یک خواب بود. ولی اسکندر چی بهم گفت؟ یادم نمی آید... .

***

 

من اسکندر را ندیده ام، اصلا او را نمی شناسم. آن روز عصر که به "او" زنگ زدم گوشی را بر نمی داشت. چند بار زنگ زدم. بوق های ممتد تلفن بیشتر از آنچه می گذشت، عصبانیم می کرد. قضیه ی اسکندر از همان روز عصر شروع شده بود.

گوشی را برداشت:

ـ الو...

: عزیزم سلام

ـ سلام. تویی؟ یه لحظه گوشی را نگه دار این پشت خط را رد کنم.

قطع نشد. صدای او بود که می آمد؛"الو... اسکندر، خودم بعدا بهت زنگ می زنم." بعد صدایی از تلفن آمد و باز هم صدای او بود که واضح تر از چند لحظه پیش به من سلام کرد و احوالم را پرسید. سکوت داشت دیوانه ام می کرد. می خواستم فریاد بزنم. مثل لحظه های توی خواب. پرسیدم با کی داشتی حرف می زدی؟

آرام و شمرده گفت:"با... دوستم... محبوبه!"

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :