3.12

خرابی تلفن هنوز برطرف نشده. حالم خیلی گرفته. خسته ام. خسته نه به این خاطر که زیاد کار کرده باشم و حالا بخوام استراحت کنم نه! اتفاقا این روزها خیلی تنبل شده ام. نه کتاب می خونم نه می تونم بنویسم و نه هیچ کار دیگری که بشه اسمش را گذاشت کار مفید. از دست خودم خسته ام، از دست اطرافیان و چه می دونم از دست همه. حرفهام شاید خیلی بچگانه باشه، قبول دارم، ولی اینم بدونید که بچه ها را هیچ وقت نمی شه فهمید... . امشب مهمان داشتیم. کلی از دستم ناراحت شدند که چرا هیچی نمی گم. دیگه حتی نمی تونم تظاهر کنم به خوشحالی و این حرفها. تازه بعد از این همه حال گیری و سوالهای بی جواب که ازم پرسیدن یکی گیر داده بود که چرا تو فقط از ترانه هایی خوشت می آید که حال آدمو می گیرن؟

عجیبه. آدم دلش می سوزه وقتی که در یک جامعه هیچ کس نیست بخواد از هنر واقعی سر در بیاره. هر چه هست به ابتذال کشیده شده. به نظر شما تو این دنیای مسخره چند نفر هستند اونایی که احساس کنن باید حتما روی دیوار اطاقشون یک نقاشی معروف از شاهکارهای جهان وجود داشته باشه؟ چند نفر وجود دارن که اگه یه شب کتاب نخونن خوابشون نمی بره؟ چند نفر هستن که به خوندن رمان و داستان کوتاه معتاد شدن؟ خیلی کم... خیلی کم... .

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :