اين داستان در واقع به زبان کردی نوشته شده است. مال خيلی وقت پيشه. يکی از دوستام زحمت ترجمه اش را کشيده بود و ازم خواست که بذارمش تو وبلاگم. اين داستان يک داستان زبانی است و زبان فارسی و کردی دو فضای متفاوت از هم ايجاد می کنند که متاسفانه فضای زبانی داستان تا حدی تغيير کرده است.

 

روزی که پرواز آرزوی پیش از مرگم شد

 

این همه فکر کردن نمی خواد. تا کی می خوای زانوی غم بغل بگیری و پشت سر هم سیگار بکشی؟ بلند شو برو. کی می تونه ضمانت اینو بکنه که این زمین گرد مسخره یه روزی قل نمی خوره و بود و نبود و با خودش قل نمی ده؟! من که مطمئنم تو نمی خوای توی این اطاق تنگ و تاریک، بی اونکه هیچ کس صداتو بشنوه، یه مرگه آروم و بی سر و صدا رو انتخاب کنی. تو باید بری یه جای دیگه بمیری. حداقل اینکه، تو یه راهی که مطمئن شدی به این زودی ها تموم نمی شه. بلند شو دیگه. بلند شو راست این راه رو بگیر و از اینم نترس که عصری برگردی همین جایی که حالا نشستی. بلند شو دیگه، بلند شو... .

 

***

 

صدای در مرا به خود آورد. نمی دانم چند دقیقه،  ولی بعد از مدت خیلی کمی  کفش هایم را پوشیده بودم و کنار یک ایستگاه بی آنکه خواسته باشم، تاکسی ای نگه داشته بود. نمی دانم چرا، ولی بی آنکه خواسته باشم، سوار شده بودم و خیلی آرام در گوشه ی چپ تاکسی نشسته بودم. راننده نپرسیده بود کجا می خواهم بروم، من هم نگفته بودم. راننده از توی آینه بهم نگاه کرده بود و من بی آنکه گذاشته باشم بفهمد و یا ناراحتش کرده باشم، از دسترس نگاهش فرار کرده بودم. از شیشه نگاهی به بیرون انداخته بودم. دلم سیگار خواسته بود. ولی ترسیده بودم که راننده ناراحت شود. خواسته بودم بگویم:"ببخشید می تونم یه سیگار بکشم؟"

ولی او قبل از آنکه من چیزی گفته باشم، دست راستش را دراز کرده بود و گفته بود:"بفرمایید سیگار!"

راننده را احساس کرده بودم. با خوشحالی سیگار را روشن کرده بودم و شیشه را پایین کشیده بودم.

ـ نه... نه... . شب نمی آم خونه. خودت کارا رو روبرا کن.

:پس امیر چی؟ بهش بگم... ویژ... ویژ...

وقتی صداهای تو خیابان ناراحتم کرده بودند، شیشه را بالا کشیده بودم. شاید صدای رادیو هم اذیتم کرده بود که خواسته بودم بگویم:"آقا اگه می شه این رادیو را خاموش کنید." ولی پیش از آنکه من چیزی گفته باشم خودش رادیو را خاموش کرده بود. آرام بودم. ترسیده بودم ازم بپرسه "آقا کجا می خوای بری؟" ولی باز هم نپرسیده بود... .

 

***

 

مهم نیست. به این فکر نکن که کجا می ری. مهم اینه که تو یه خیابونی و اگه قرار باشه بلایی سرت بیاد از شر اون اطاق تاریک و تنگ خلاص شدی. خودتم خوب می دونی که دوست داشتن یه دختر نمی تونه برای تو جای همه چی رو پر کنه. نگران این نباش که نتیجه عشق تو هم مثل همه ی عشق های این دنیای بی در و پیکر باشه. نه... . اشتباه نکن. من نمی خوام شعار بدم. من مطمئنم که تو به این حرفا ایمان داری و بازم می خوای از صفر شروع کنی. نترس. تو دیگه از خونه اومدی بیرون.

 

***

 

خیابان خیلی باریک شده بود. آنقدر باریک که احساس کردم بودم تاکسی به زور خودش را جا می دهد. صدای آدمای توی خیابان و ماشین ها، در میان سرعت تاکسی گم شده بودند و دیگر هیچ چیز دیده نمی شد. رنگ ها با هم در آمیخته بودند، سفیدی و سیاهی عجیبی خیابان را پوشش داده بود... . توی آینه ی تاکسی قسمت خیلی کوچکی از آسمان دیده شده بود و دیگر هیچ. در این لحظه به این فکر افتاه بودم که نکنه بهم تلفن بکنه. اگر تلفن بکنه و من هم خونه نباشم، چی فکر می کنه. اون که نمی دونه من تونستم از خونه بیرون بیام. نکنه فکرای بد به سرش بزنه. نکنه نگرانم بشه. نکنه...

خواسته بودم بگویم؛

ـ آقا اگه ممکنه می خوام برگردم همون جایی که سوار شدم.

یک ترمز و همه چیز رنگ قبلی اش را گرفته بود. رنگ چهره ی راننده توی آینه پیدا بود، تغییر کرده بود. ترسیده بود. مثل من، شاید از اینکه من خواسته بودم برگردم.

نمی دانم چند دقیقه، ولی بعد از مدت خیلی کمی کفش هایم را در آورده بودم و کنار تلفن نشسته بودم. وقتی برگشته بودم، چشم دوخته بودم به در و گوشم با تلفن بود. دیوارها آبی بودند. مثل رنگ آسمان آبی. سکوت بسان بهمنی بر سرم فرو می ریخت در آن لحظه، و بی رنگی، فظای اتاقم را پوشانده بود. ترسیده بودم از اینکه راننده تاکسی پشت سرم آمده باشد و بگوید:"آقا یادتون رفت کرایه ام رو بدید."

اما نیامده بود. مطمئن بودم بی آنکه به کرایه فکر کرده باشد، رفته است. تلفن سرآغاز همه ی سکوت های عالم بود. ساکت تر از همیشه. شاید در آن لحظه صدای زنگ تلفن می توانست مرا به خود بیاورد تا از پشت آن همه دیوار و آن همه سیم پیچیده کسی بگوید:"بابا تو کجایی؟ خیلی ترسیدم. کجا رفته بودی؟ مگه نمی دونستی که امروز بهت زنگ می زنم؟ پس چرا رفتی بیرون؟" مرا به خود نیاورده بود آن تلفن ظالم. آسمان در پوست دیوارهای اتاقم پنهان شده بود. بوی پرواز می آمد و بوی رهایی. باید می رفتم. باید می رفتم در خونه اشون و بهش می گفتم:"من به امید تو زنده ام. به امید تو شروع کردم. اگه تو باشی، منم...!". "سرآغاز" امیدوار بود. بلند شده بودم. در میان آسمان اتاقم پرواز می کردم. سبک تر از همیشه، آرام تر از همیشه. شیئی سنگین، شاید به سنگینی یک جسد، کنار تلفن جا مانده بود. صدای زنگ تلفن همراه من با آسمان پنهان شده در پوست دیوار اتاقم در آمیخته بود... .

ترسیده بودم. شاید به خاطر همین ترس هیچ نگفته بودم. حتی یک کلمه هم به راننده تاکسی نگفته بودم. تاکسی با سرعت زیاد از همان خیابان باریک می گذشت و لحظه به لحظه با سرعتی زیادتر به سوی جایی نامعلوم می رفت. احساس می کردم راننده خودش می داند می خواهم به کجا بروم. شاید به این دلیل بود که سکوت کرده بودم. مرگ، چه کم بها می شود وقتی که انسان با سرعت در خیابانی می رود که تنها سرآغازش پیداست...!

 پ.ن: خوندن اين شاهکار را فراموش نکنيد! منتظر نظراتتون هستيم... .

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :