اين چه شور است كه در دور قمر می بينم 

همه آفاق پر از فته و شر می بينم

هر كسی روز بهی می طلبد از ايام

علت آن است كه هر روز بتر می بينم

ابلهانرا همه شربت ز گلاب و قند است

قوت دانا همه از خون جگر می بينم

اسب تازی شده مجروح به زير پالان

طوق زرين همه در گردن خر می بينم

دخترانرا همه در جنگ و جدل با مادر

پسران را همه بد خواه پدر می بينم

هيچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هيچ شفقت نه پدر را به پسر می بينم

پند حافظ بشنو خواجه برو نيكی كن

كه من اين پند به از در و گهر می بينم

پ.ن:(۱)

من يک نقاش هستم. از هر سه وعده غذا فقط يک وعده غذا می خورم. گربه ای دارم که برايم از همه ی دنيا ارزشمندتر است. دلم می خواهد شش بمب اتمی به دنيا بزنند و همه دنيا از بين برود ولی يک مو از گربه ام کم نشود. آخر من نسبت به همسايه ام که نهارشان هشتاد تومان خرج دارد چه احساسی می توانم داشته باشم؟! من گرسنه ام؟!

پ.ن:(۲) عمو اکبر! چشام داره می سوزه. چرا هر بار ناشناس؟! يادت که می آيد؟! دفعه ی اول؟!

پ.ن:(۳) زندگی آنچه زيسته ايم نيست٬ بلکه آنگونه است که به يادش می آوريم تا روايتش کنيم. (زنده ام که روايت کنم ـ گابريل گارسيا مارکز)

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :