بر خلاف کوندرا (در رمان جهالت) من احساس می کنم هر چه بيشتر بدانم دلتنگی هايم فزون تر می شوند. (ندانستن دلتنگی است. کوندرا اساس دلتنگی را نوستالوژی می داند٬ يعنی اينکه دور از ما٬‌ جايی که ما به آنجا دسترسی نداريم چيزی هست که از آن نا آگاهيم.) شايد هم نوستالوژی اين سرزمين بی در و پيکر (کردستان) با همه جای جهان فرق داشته باشد. شايد به حقيقت ما گرفتار درد بی دردی شده ايم و و علاجمان همان آتش باشد. شايد من هم می خواهم بسوزم. شايد به خوبی دريافته باشم که هر چه نيک بسوزد٬‌ شعله هايش بر می شود و سودای سر بالا دارد٬ آخر تقدير وجدان و شعله هر دو يکی است. عمود گرايی و اوج جويی. به شمع مقابلم می نگرم و در می يابم که شعله اش به تنهايی نمودگار اين تقدير است. می سوزد تا به اوج برسد. و دريغا که اوج گيری اش دود شدنش است و بس. آتش چه حکمت والايی دارد؛ آتش می گويد: هر چيزی را بايد از دست داد تا همه چيز را به دست آورد. اين معنای حکمتی است که آتش به ما می آموزد. و شعله ی شمع می سوزد٬‌ به اوج می رسد و همه چيزش را به خاطر رسيدن به «هيچ» از دست می دهد. شايد اگر می دانست همه چيزش را از دست می دهد تا به هيچ برسد به اين تقدير گرفتار نمی شد٬ اما اين ديگر کار تجربه نيست٬ همه بايد اين راه را بروند٬‌ شايد همان «نبرد راه سعادت باشد که خود سعادت است» يا همان نيروانای هندی ها٬ يا هلن يونانی ها٬‌ (کازانتزاکيس: و من امروز صليب وار دستانم را بر سينه می گذارم و فرياد بر می آورم که هلنی در کار نيست٬‌ هلن همانا مبارزه در راه هلن است) يا آزادی من و تو که به اندازه ی آرزوی در آغوش کشيدن آسمان زيبا بود و باور نکردنی... و شايد هم رهايی در همين باشد٬ حلال همه ی معماها... .

«تقدير چنين است٬ باری من بورخسم» (بورخس) و من باران و او داداشی کولی و تو بابک و ... .

و امشب دختری می سوزد...  

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :