2.12

چند روزه تلفنمون قطع شده. به همین دلیل نه از اینترنت خبری هست نه از تماس با دوستان. امروز یاد خاطره ای افتاده بودم که کلی به خنده ام انداخت. قبلا می خواستم این خاطره را تو وبلاگم بنویسم اما راستش کمی ... .

راستش همین حالا هم که می خوام بنویسمش می ترسم! خودتون که می دونید این روزها زندان فرستادن مثل آب خوردن شده. می خوام رو کلمه ی "فرستادن" کمی بیشتر تاکید داشته باشم. "فرستادن" فرستادن... نه رفتن...

نمی دونم... حالا بنویسم براتون یا اینکه... ولش کنید. وبلاگم را که تازه باز کردم و حالا حالاها هستم. بگذارید کمی بگذرد که ترسم از بین بره و بازم از نوشتن خسته بشم   تا شاید بتونم این خاطره خنده دار رو براتون تعریف کنم...

علی الحساب این را داشته باشید که زندگی گاهی اوقات آنقدر احمقانه و دور از انتظار و جزیی به نظر می رسد که آدم دلش می خواهد مثل من بی آنکه برنامه ها را close کند، کامپیوتر را خاموش کند و اصلا به این فکر نباشد که احتمال خراب شدنش وجود دارد...

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :