بدو. تا می تونی سريعتر. خواهش می کنم نگذار آن روسری قرمز را باد با خود ببرد. اين تنها يادگاری است که از تو برايم مانده است. بدو و به به فکر اين نباش که اين راه به کجا ختم می شود. به قول دوستم:

اگر راه را باور داری

من همراهم

اگر چشم را باور داری

من چشم به راه...

بدو تا می تونی سريعتر. نگذار توهم آخرين ترس و دلهره و رعب را باد ميان پيچش های دهشتناک خويش گم کند. من به رستن های ديگر بار مه و ابر ايمان دارم٬ اگر خورشيد را دوباره سرزمينی سازيم که کسی را يارای نگريستن به آن نيست. برو و بگذار رخت های پهن کرده بر ايوان های دور٬ همان هايی را که پهن کرده از ياد برده بودی در ميان نفس های سهمگين باد خشکی را ديگر بار تجربه کنند. و  اين بار به قول علی؛  

و از ياد مبر

اين زمين گرد لعنتی

عاقبت روزی

در گردابی از فلسفه و خون خفه خواهد شد...

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :