توضيح پست قبلی:ميدان آزادی شهر سنندج(ميدان اقبال) مجسمه آزادی: ساخته ی نقاش و مجسمه ساز کرد هادی ضياالدينی. اين شعر را بعد از هفت سال دوری از اين آب و هوا و خاک نوشتم. در شرايطی که هر لحظه احتمال داشت گير بيافتم و بعدش را هم خودتان می دانيد... با اين توضيح که آخرش گيرمان انداختند... .

                                                                         به علی که دوستيش بی پايان است

 

آزادی...!

آزادی همان تنديسی بود

 که سر از خاک بيرون می آورد

و تو در آن لحظه چه معصومانه می نگريستی

به دست هايی که می خواستند

يک باره همه ی آسمان را در آغوش بگيرند

چه بی ريا

به سرنوشت می انديشيدی

و چه بی رحمانه

به سيگاری پک می زدی

که از عمر سعادت هر دويمان بلند تر بود!

***

مرا اينگونه غمگنانه منگر

که آزادی من و تو

به اندازه ی آرزوی در آغوش کشيدن آسمان

زيباست و باور نکردنی!

اينگونه ننگر

با چشمانی که انگار

می خواهند همه ی شهر را با مردمانش ببلعند

من و تو

تنها راويان بی رحم افسانه ی آزادی خواهيم بود

و جاودانه خواهيم ماند

بسان لبخنده های دختر کوچکی

که در اين شب زود رس

کنار من جست و خيز می کند

و از گذشته اش

جز شادی و خنده

چيزی به ياد نمی آرد

و از آينده هيچ نمی داند

هيچ...

***

من و تو

چه آرام و ساده 

بر اين کوره راه قدم گذاشتيم

تو

به دنبال دست های چراغانی دختری بودی

که ديگر هيچ گاه نمی ديديش

و من

گرفتار روزهای برباد رفته ی کسی

که هنوز هم به عزای رفتنم نشسته است

***

من و تو

در های و هوی بی رحمانه ی اين ظلمت پيچيده

از خاموشی دست های چراغانی و

سوگ چند ساله ی دختر مو بلند هم

واهمه نداريم

و بی ترس از ترديد

راه فردا را

همين امروز می پيماييم!

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :