وقتی که بخواهی چيزی بگويی و ندانی چگونه بگوييش... وقتی رازی باشد که نخواهی راز بماند و ... وقتی که بخواهی در يکی از ميدان های شهر جايی که دست هيچ احد الناسی به دستت نرسد فرياد بر آوری که می خواهی پرواز کنی می خواهی آزادی باشی می خواهی به رهايی برسی و هيچ قدرتی هيچ حکومتی هيچ جبری نمی تواند تو را از رهايی باز دارد... به جايی برويی که به قول علی به عقل گنجشک و آفتاب هم نمی رسد... جايی که فقط او می داند و خودت جايی که می خواهی فقط بدانجا برسی و ديگر هيچ...

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :