بعد از شش يا هفت ما موفق به نوشتن شعر شدم. شايد باز هم شروعی دوباره باشد اين... شايد...

ئه و دوونيايه ی تو ده تهه وی       هه رگيز لای من ده ست ناکه وی

به او که نمی داند چه می خواهم...

چه مهربانانه نظر می کنی

بر من

در آقتابی که نیمروز را به شکستن می کشد

و چه تنها می گذاریم

وقتی که باران

تنهاییم را

افسوس می خورد.

غریب می شوم

در برهوت بی انتهای چشمان کوچکتر از کوچکت

و مغموم

در سر آغاز کلمه هایی که فاصله ها را طول تر می دهند.

تنهایی را معنایی دوباره بخش

تا حسرت را

دریایی سازیم

خفته زیر

انبوهی از خاک های بودن...

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :