برای او که نمی خواهد هيچ چيز را بداند...

پنجره ای برای بستن

بر من بتاز

اي يگانه راه فرار از ترديد

اي شكوه  يقين

و اي گشايش اين بار پنجره!

بر من ببار

اي باريكه راه سقوط قطره

از آسمان تا من!

اي رويش ديگر بار دانه

اي تكيه گاه پنهان همه‏ي انارهاي زمين

و اي خيال نستوه استشمام بوي وصال!

پتجره ات را باز كن

تا صداي باز شدن دروازه هاي هستي ات را بشنوم

تا دگر بار

به اسارت تابلوی آزادی بر ديوار

ـ همان خطوط پيچيده ای

که من هيچ گاه نفهميدمشان ـ

ايمان بياورم.

پنجره ات را باز كن

تا طنين صداي كودكانه ات  را بشنوم

تا بدانم چه كودك بزرگي شده اي

چه كودكانه  بزرگ شده اي

كه هنوز هم بهانه‏ي ديدنم را مي گيري

پنجره ات را باز كن

مرا ببين

وباز نگذار پنجره را

تا صداي اندوهبارم

خواب امشبت را

حرام نكند.

 

-

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :