فرياد پرنده را تکرار کردم ..يک بار ديگر به او بنگر و آن گاه چشمانت را ببند حتما فرياد او را خواهی شنيد : کمک ياران من قايق ام نشسته به خشکی ... يا خانه ام آتش گرفته است آتشی جان سوز ....يا امان از اين ميهمان خانه ی ميهمان کش... يا .....

اين را توی يکی از پيام ها کسی که نمی دانم کيست نوشته بود. کاش می توانستم بشناسمش... . (شايد هم درد مشترکی باشد که بايد فريادش کرد)

 

نمی دانم کيست که می نويسد ولی هر که هست می فهمد. امشب تا همين حالا که دارم اين را می نويسم تو خيابان قدم می زدم. تو يکی از خيابان های اين شهر خبيث جلوی يکی از اين بانک های فجيع يک مرد تک و تنها بدون پتو و سرشار از هيچ خوابيده بود. و من در آن لحظه شوم به اين فکر می کردم که مگر می شود در اين دنيای بزرگ جايی که به اندازه تمام انسان ها جا برای بودن و خوابيدن و خوردن هست کسی باشد که يک تکه پتو هم نداشته باشد که وقتی شبها در خيابان جايی برای ماندنش نمی ماند بتواند روی خودش بياندازد... . بله هست و اين پديده مگر به يک شکل قابل تغيير باشد. از بين رفتن نظام کثيف سرمايه داری و بوجود آمدن عدالت و برابری بين انسان ها. شايد باز هم به گفته های مارکس لبيک بايد گفت. و اين را نيز فراموش نبايد کرد که سرمايه داری در نقطه ی اوج خود رو به زوال خواهد نهاد و انقلاب کارگری در ضعيف ترين حلقه ی خود شروع به رشد خواهد کرد...

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :