7.12

تلفن درست نشده هنوز...

خسته ام... خیلی خسته. این شعر برای همه ی کسانی که مثل من معتقدند زندگی دایره ای بیش نیست. نقطه ی آغازش همان نقطه ی پایان است...

 

نهايتمن

 

شبي كه بهار را فهميدم

تو سراپا خزان شدي

و موسيقي پرواز برگ را

برايم نواختي

آنگه كه به دنبال آزادي

سرگردان مي شود

در باد!

آه خزان من

آن شب

تمامي اشكهاي جهان را گريستم

تا باران را ،

بهار را بفهمي

آن شب

داستان سقوط برگ را

باد

با قهقهه روايت  مي كرد.

تو به دنبال ماندن بودي

و من به فكر فرار از همه‏ي شهرهاي عالم

آن شب

در نبودت

با تو بودن را آزمودم

و هراس من همه

بي بتگي عشق بود

وقتي يكي ماندگار باشد و

ديگري ويلان!

آه!

اي نهايت غصه

اي بن بست خاطره و يادگار

وقتي كه اشك را ياراي پاسخ نيست.

در خستگي اين جلجتاي نا مربوط

ـ اين عشق ـ

اين افسار گسيخته

و اين ريسمان آويزان

از من نخواه زنده بمانم

من در اين باران

در اين سكوت هيچ

هيچ انگارتر از هميشه

مي خواهم براي تو بميرم

براي تو بميرم و بس!

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها :