طولانی ترین بوسه ی عالم

پیش از اینها هم، یک بار، ده بار، صدبار و شاید هم هزاران بار این سوال را از تو پرسیده بودند. اما چرا؟ خودت هم نمی‌دانستی! همین که سرفصل مرحله‌ی  تازه‌ای در زندگی‌ات شروع می‌شد، این پرسش هم تکرار می‌شد. پرسشی‌ که همیشه سرآغاز بود، به همین خاطر همیشه از شنیدنش ترس برت می‌داشت. هماره از سرآغاز وحشت می‌کردی. ترس از اینکه مبادا تمامی سرفصل‌های زندگی‌ات بی‌فرجام بمانند. دلت می‌خواست به اولین مکان برگردی. درست همان جایی که نخستین سرآغاز بود. به همان جایی که اولین بار این سوال را ازتو پرسیدند، برگردی و برخلاف همیشه هیچ کاری انجام ندهی. تصمیم گرفته بودی باز گردی و همانجا بمانی. گرفتن این همه تصمیم شوخی که نبود. می‌بایست بالاخره در جایی بایستی و فقط و فقط یک نظاره‌گر باشی. تو دیگر نمی‌توانستی نقش یک هنرپیشه را بازی کنی. این رویداد تا کی می‌توانست ادامه داشته باشد؟! تو، در سالی سرشار از پاییز، بر یک صندلی خسته از نشستن، زیر یک درخت خشکیده و عریان بنشینی، کسی پیش تو بیاید و از تو بپرسد:«ببخشید خانوم! شما تا حالا کسی رو بوسیدید؟» و تو مات و مبهوت از این‌که جوابش راچه بدهی، ناگهان از کوره در رفته و بگویی:«آقا این چه سوالیه که میپرسی؟ مواظب حرف زدنت باش.» بعدش هم "آقا" سرش را پایین انداخته و با خجالت بگوید:«معذرت می‌خوام، نمی‌خواستم شما رو عصبانی کنم، اما این سوالو که نمی‌تونستم تا ابد تو دلم نیگه دارم.» پس از آن تو هم صدایت را بلد کنی و همین‌که فهمیدی طرف خجالتیه، سرش داد بزنی که:« پس این چه سوالیه که ازمن میپرسی؟!» او هم سرش را پایین انداخته و بی جرات نگاه کردن به تو، با صدایی لرزان بگوید:«آخه همیشه‌ی خدا لباتون جوریه که انگار می‌خواین کسی روببوسین.» 

پس از این گفتگوی مختصر، از جا در بروی، کیفت را روی دوشت بیندازی و پاییز و درخت خشکیده و عریان، و صندلی و "آقا" را ترک کرده و به راه خودت بروی. خوب به خاطر داشتی، که ازهمین چند جمله شروع شد. مثل همیشه سرآغاز عجیبی بود. عصبی بودی، اما خیلی به یان قضیه فکر کردی:«خب اگه ازم خوشش اومده می تونست اینو بهم بگه و بره. اونوقت منم یه چیز دیگه‌ای بهش می‌گفتم! این سوال عجیب و غریب رو چرا از من پرسید؟ ببخشید خانوم شما تاحالا کسی رو بوسیدید؟»

اما طرف که حرفی از دوست داشتن نزده بود، پس این چه توهمی بود که برقلبت سنگینی می‌کرد؟ بعد از آن گفتوگی کوتاه، همین که او را در خیابان، کوچه یا روی آن صندلی زرد، زیر آن درخت خشکیده و عریان می‌دیدی، به توخیره می‌شد و راهش را می‌کشید ومیرفت! هیچ وقت به چشمهایت زل نمیزد، فقط به لبهایت نگاه می‌کرد و می‌رفت. اما همین‌که او‌ را می‌دیدی، می‌دانستی اگر فرصت بدهی، سوالش را تکرار خواهد کرد. وتو ول معطل از اینکه جوابش را چه بدهی و یا بخواهی از کوره در بروی!

پس از این‌که چند بار دیگر او را در خیابان دیدی و نگاه‌هایش ادامه داشت، سرانجام کاسه صبرت لبریز شد. در یکی از همان روزها وقتی به لبهایت زل زد و خواست دور شود، جلو رفتی و داد زدی:«آخه چی ازجون من میخوای، چرا این جوری نیگام می‌کنی؟» 

ـ هیچی به خدا، فقط میخوام بدونم تاحالا کسی رو بوسیدی یا نه؟ 

وقتی این راگفت دوباره سرش راپایین انداخت،عرق کرد و در انتظار پاسخ ماند. زدی زیر خنده، سرت را تکان دادی و گفتی:«به حق چیزهای ندیده و نشنیده!» 

فکر می کنم همین یک لبخند بود که شما را به هم نزدیک کرد. نمی‌دانم غروب آن روز را به یاد می‌آوری که برای آخرین بار یکدیگر راملاقات کردید یا نه؟ "مارگروس" جان! چه کسی فکر می‌کرد که ملاقات عصر آن روز آخرین دیدار ما باشد؟ عصر آن روز تو از این‌که ممکن است دوباره سوالش را تکرار کند و تو را عصبانی کند، می‌ترسیدی. ترست پر بی‌جهت هم نبود. دوش بدوش هم داده بودید.گرمای تن‌تان در سرمای این پاییز تکیده، تا اعماق پوستتان نفوذ کرده بود. درست به مانند روزهای گذشته. برای نخستین بار دستهایت را گرفت و به چشم‌هایت خیره ماند. زدی زیر خنده، نمی‌دانم درست یادم نیست. همین‌قدر می‌دانم او گریه کرد. دستهایت رامحکم‌تر فشرد و با صدایی اهورایی‌تر از همیشه گفت:«مارگروس جان! میخوام یه چیزی ازت بپرسم. اما تورو خدا قول بده عصبانی نشی و جوابمو بدی.» این را که گفت، وحشت کردی. خوب میدانستی که میخواهد چه بپرسد. دلت می‌خواست دستهایت را رها کنی، کیفت را برداشته و او را به حال خودش بگذاری. اما نیرویی تو را از این کار بازمی‌داشت. حس می‌کردی حتی اگر لحظه‌ای از او جداشوی، سرمایی سخت به جانت می‌افتد، می‌میری. به او نزدیک‌تر شدی. لب نترکاندی. او نمی‌دانست و تو هم باورت نمی‌شد که من درگوشه‌ای از این دنیای ویرانه شما را نگاه می‌کنم. تو مدت‌ها بود که مرا فراموش کرده بودی، یا شاید هم هیچ‌گاه به عالم تصوراتت راه نیافته بودم و تنها چیزی که از تو برایم به یادگار مانده بود، یک سوال بی جواب بود، و جهانی سرشار از ازلیت و ابدیت. آه مارگروس عزیز! من و تو چقدر شبیه هم بودیم؛ تو گرفتار انبوهی از سرآغازهای بی‌فرجام و یک پاسخ ناگفته، و من گرفتار انبوهی از  سرآغازهای بی‌فرجام و یک سوال بی جواب. من این‌ها را می‌دانستم و تو هم هرگز باورت نمی‌شد: انسانهایی که در این دنیای "پر از سرآغازهای بی‌فرجام" شبیه هم هستند، هیچ وقت به وصال همدیگر نخواهند رسید. من و تو، و شاید او هم، که حالا زیر این درخت، روی آن صندلی خسته‌ی زرد با او نسشته، شانه به شانه اش داده و با هم نفس میکشید، بسیار به هم شبیه بودیم. اما تو از هر سه‌ی ما بیشتر شبیه ما دو نفر بودی و از هر دوی ما بیشتر به نافرجامی سوال و تکرار دوباره‌ی آن اعتقاد داشتی. آه از این سرنوشتی که در برابر دیدگان من، تو و او را کنار هم نشاند، در حالی که من تنها یک نظاره‌گر بودم. مارگروس جان! من و تو چقدر شبیه هم بودیم و با یکدیگر متفاوت؛ به محض آن‌که تصمیم به هنر پیشه شدن گرفتم تا نقش آن عاشق سودازده را بازی کنم که فقط در داستان‌ها خوانده بودمش، تو در اندیشه‌ی این بودی که باید برگردی و بر خلاف همیشه فقط و فقط یک تماشاگر باشی. آه از این نمایش، هنرپیشه‌ی عاشق‌مسلک، عشقش را گم می‌کند و در میان آن همه تماشاچی، دلباخته‌ی از دست داده‌ای می‌شود که تو هستی. اما تو در آن لحظه، فقط در فکر جوابی بودی که شاید ناگزیر باشی آن را بر زبان بیاوری. بیشتر به او نزدیک شدی، ساکت ماندی. آرام تر از همیشه به حرف‌هایش ادامه داد:«مارگروس جان! تورو خدا تا حالا کسی رو بوسیدی؟» 

برخلاف گذشته‌ها به چشم‌هایت خیره ماند. مانده بودی که چه بگویی، ترسی آمیخته با چیز دیگری که از آن سر در نمی‌آوردی اما مطمئن بودی که از عشق بزرگتر است، همه‌ی ذرات وجودت را در برگرفته بود. این عشق نبود؛ حس بزرگ‌تری بود، ازعشق بسیار بزرگ‌تر. فرصت آن را نمی‌یافتی به چیز دیگری فکر کنی. برایش جوابی هم پیدا نمی‌کردی. تو که تا به حال کسی را نبوسیده  بودی، چرا نمی‌توانستی حقیقت را بگویی: نه من تا حالا کسی را نبوسیده‌ام.

مارگروس جان! این را بگو، کیفت را بردار، راهت را بگیر و برو. تو اما همچنان ساکت ماندی و حرفی نزدی. دوست نداشتی حرفی بزنی یا کاری انجام دهی. اما نیرویی، یا شاید یک نفر که هیچ کدامتان او را نمی‌دیدید به میان گیسوانت دست برد و سرت را به سر او نزدیک‌تر کرد. مطمئنم که آن دست، دست من نبود. هرگز نمی‌توانست دست من باشد. این کار از من برنمی‌آمد. نفسهایتان در هم می‌آمیخت. من، هوا، و همه‌ی خیابان‌های دوروبر به شما حسودی می‌کردیم. من از هرکس و هر چیزی بیشتر. غرق عرق بودی، تنت گرم شده بود. ترس و وحشت وجودت را دربرگرفته بود، شاید هم کمی خوشحال بودی. آرام لب بر لبش نهادی و او را بوسیدی. خیابان سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد. بیش از هر زمان دیگری هوا را به ششهایم فرو کشیدم. نمی‌دانم باران بر چهره‌ام می‌بارید یا چشمهایم دلشان به حال من سوخته بود. 

در میان حیرت و شگفتی دست و پا می‌زدیم . این خود تو بودی یا مارگروسی دیگر؟ این کار چگونه توانستی انجام دهی؟ نه! این تو نبودی، نیروی دیگری بود. از تو بسی بزرگتر، نیرویی که بوسیدن را گناه نمی‌دانست. اما این نیرو چه سان همه اجزای وجودت را در بر گرفته بود؟ عجیب بود که من با وجود آن همه دل بستگی که به تو داشتم، دلم می خواست در آن لحظه او را ببوسی؟ خوش داشتم که حرفش را زمین نیاندازی. احساس می‌کردم در وجود او، که پهلویت نشسته و لب بر لبت نهاده، گم شده‌ام. من بودم کنار تو نشسته‌ بودم یا کس دیگری بود؟ من بودم یا حسرت و آرزوی دیگری که در آن تنگ غروب پریشان، به آرامش می‌رسید. من بودم یا اشتیاق شنیدن جوابی که همیشه آرزویم بود از زبان تو بشنوم و تو هرگز نخواستی آن را بر زبان بیاوری. آه مارگروس جان! در آن لحظه‌ چه اشتیاقی داشتم که در اعماق تمام خاموشی‌ها و سکوت تو، و همه‌ی پرسش‌های بی جواب من، پاسخی این چنین نهفته می‌بود. من اما تنها دوست می‌داشتم و همین.

من که یادم نمی‌آید، حتما تو هم نمی‌دانی که آن بوسه چقدر طولانی بوده. بوسه‌ای که شاید هیچ وقت تمام نشد و هرگز نخواهد شد. حتی بعد از این که تو را ترک کرد، از این که به کجا رفت و چه بلایی به سرش آمد، چیزی دستگیرت نشد. شاید اکنون هر کجا که باشد این بوسه ادامه داشته باشد. شاید هنوز هم جواب سوالش را نگرفته و هرگز این را درک نکرده که تو تا آن زمان هیچ کسی را نبوسیده بودی. شاید همین بوسه‌ی طولانی است که هر انسانی با دیدنت احساس می‌کند لب‌هایت جوری است که انگار می خواهی کسی را ببوسی. شاید حالا هم لب بر لب همدیگر نهاده و نفسهایتان در هم آمیخته است. 

ـ ببخشید خانوم! شما تا حالا کسی رو بوسیدید؟ 

ـ آقا این چه سوا ...! 

نه مارگروس عزیز! خواهش می‌کنم جواب نده. شاید دوباره این من باشم که می‌خواهم این سوال را از تو بپرسم. اما حالا دیگر جواب سوالم را یافته‌ام، ولی بگذار من هم جواب این سوال را هرگز از زبان تو نشنوم و هیچ وقت هم از این راز سر در نیاورم که آیا کسی را بوسیده‌ای یا نه. بگذار این بوسه در درازای گم شدن این سفر طولانی همچنان با من بماند. 

ـ ببخشید خانوم، شما تا حالا کسی رو بوسیدید؟

پ.ن: این داستان در اصل به زبان کردی نوشته شده است که دوست عزیزم حسن عشری زحمت ترجمه ی آن را کشیده است.

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :