روايت دوم گريه

زنم را نمی‌دانم؛ ولی خودم را چرا! هنوز هم که هنوز است وقتی چند لحظه زل می‌زند به چشم‌هایم، بی آنکه منظورش را فهمیده باشم و یا چیزی گفته باشد و تنها به دلیل سکوت عمیق نگاهش، حس غریبی از نوک انگشت پاهایم بالا می‌آید، همه‌ی ‌بدنم را در بر می‌گیرد و کم کم پنهانی‌ترین لایه‌ی وجودم را تحت تاثیر قرار می‌دهد. این حس را نمی‌توان برای کسی توصیف کرد، ولی در نتیجه همیشه به گریه‌ای بی‌دلیل و در عین حال بی‌بدیل منجر می‌شود که هیچ وقت نتوانسته‌ام معنایش را درک کنم.

این بار سعی می‌کنم هر طور شده جلوی خودم را بگیرم. درست روبرویم نشسته، زانوی چپش را بغل گرفته و به گل های قالی خیره مانده است. استکان چای نیمه پر را در دست راستش گرفته و هر چند لحظه یک بار، چند قطره چای را به داخل نعلبکی می‌ریزد و هر بار، بعد از ریختن چند قطره چای، سرش را بلند می‌کند و نیم نگاهی به من می‌اندازد. مثل همیشه نمی‌توانم منظورش را بفهمم. باز هم همان حس غریب سراغم می‌آید. آب دهانم را قورت می‌دهم و هر طور شده جلوی خودم را می‌گیرم. استکان چای، تقریبا خالی شده است. استکان را که روی نعلبکی می‌گذارد، چای داخل نعلبکی لبریز می‌شود و قالی را کمی خیس می‌کند. هیچ واکنشی از خودش نشان نمی‌دهد. شاید دیگر نگران خیس شدن گل‌های قالی نیست. چای ریخته را با انگشت اشاره‌ی دست راستش میان پرزهای زرشکی‌رنگ قالی پنهان می‌کند. از خیس بودن قالی هیچ اثری دیده نمی‌شود. باز هم زل می‌زند به من. دست پاچه می‌شوم. بی آنکه چیزی بگویم از جایم بلند می‌شوم و به اتاقم می‌روم. سیگاری بر می‌دارم و به دنبال یافتن فندک کتاب‌ها و کاغذهای روی میز را زیر و رو می‌کنم. نیست. به آشپزخانه می‌آیم و سیگارم را همانجا روشن می‌کنم. تلویزیون آمار تلفات عراق را اعلام می‌کند: شمار کشته شدگان سربازان آمریکایی به سه هزار و سی دو نفر رسیده است و کشته شدگان عراق در این ماه بیشت از دو هزار نفر... . این گزارشات هم نمی‌توانند تغییری در سکوت خانه‌ی ما بوجود بیاورند. برمی‌گردم پیش زنم. همان جای قبلی‌ام می‌نشینم و به چهره‌اش خیره می‌مانم. زل زده است به گل‌های قالی و هنوز هم انگشت اشاره‌اش را به پرزهای قالی می‌مالد، همان جایی که خیس شده بود. همین‌طور به او خیره می‌مانم. چیزی شبیه یک قطره اشک روی گونه‌اش غلت می‌خورد و همچنان که زانوی چپش را گرفته توی بغلش و سرش را روی آن گذاشته، قطره اشک، روی بینی‌اش بی‌حرکت می‌ایستد. تعجب می‌کنم. سیگارم را در ته‌مانده‌ی استکان چای خاموش می‌کنم و به او نزدیک‌تر می‌شوم. با اکراه می‌پرسم:"چرا گریه می‌کنی؟ چی شده؟!"

می گوید:"از دست تو!"

به همه‌ی کارهایی که از صبح انجام داده‌ام فکر می‌کنم و به اشتباهاتی که احتمالا مرکتب شده‌ام. به نتیجه نمی‌رسم. دوست دارم بپرسم مگر من چه کار کرده‌ام، اما نمی‌خواهم به دلیل غیر منتظره‌اش برای گریه کردن، مشروعیت ببخشم.

به سکوتمان ادامه می‌دهیم. مالیدن انگشت اشاره‌اش به پرزهای قالی کلافه‌ام می کند. دوست دارم دستش را بگیرم و بگویم اینقدر انگشتت را به قالی نمال. از ترس جواب قبلی‌اش ساکت می‌مانم. عقب عقب به جای خودم بر می‌گردم. مثل او زل می‌زنم به گل‌های قالی و باز هم امروز را از صبح زود مرور می‌کنم. هزار جور فکر از سرم می‌گذرد؛ هیچ کدام به نظرم منطقی نمی‌آیند. همه‌ی گزینه‌ها غیرمنطقی‌تر از جوابی هستند که او داده است.

همینطور ساکت مانده‌ایم. کمی بیشتر از نیم ساعت. شاید هم بیشتر. هنوز گریه می‌کند. دست و پایم را گم کرده‌ام. نمی‌دانم باید چه کار کنم. خیلی عجیب است! به او نزدیک‌تر می‌شوم. می‌گویم:"آخر چرا گریه می‌کنی؟"

می‌گوید:"از دست..." جمله‌ی کوتاهش در میان صدای بلند گریه ناتمام می‌ماند و آرام خودش را در آغوشم رها می‌کند. تعجب می‌کنم، موهایش را نوازش می‌کنم. نمی‌دانم باید چه بگویم. دلم می‌خواهد آرامش کنم. راهش را نمی‌دانم، شاید به همین خاطر ترجیح می‌دهم سکوت کنم. یکی دو دقیقه که می‌گذرد، صدای گریه‌اش قطع می‌شود. درمانده از گریه‌ی بی‌دلیلش، لب‌هایم را به گوشش می‌چسبانم و می‌گویم:"بهم نمی‌گی چرا گریه می‌کنی؟" دست راستش را آزاد می‌کند، هر دو چشمش را می‌مالد و در میان نفس‌های بریده بریده‌ی ناشی از گریه بی‌دلیل و بی‌بدیلش می‌گوید:"نمی‌دونم، همینطوری!"

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :