بدون عنوان (شايد در آينده داستان شود)

 

کاش می‌شد به جای این‌که بنویسم «می‌دانم هیچ‌وقت نمی‌توانی این نامه را بخوانی!» می‌نوشتم «می‌دانم حالا که داری این نامه را می‌خوانی، فرسنگ ها از تو دورم. به تخته سنگ بزرگی تکیه داده‌ام و می‌خواهم از آخرین لحظاتی که با یاد تو سپری می‌شوند، چیزهایی برایت بنویسم. بیشتر از سه روز است که نخوابیده‌ام، اما خودت که می‌دانی این جا از نوشتن و کتاب خواندن و فیلم دیدن خبری نیست؛ منظورم این است که بی‌خوابیم به خاطر این کارها نیست. قصه‌های اینجا، خیلی زودتر از آنچه فکرش را می‌کنی اتفاق می‌افتند، انگار تمام فیلم‌هایی را که قبلا دیده‌ام، باید از اول زندگی کنم و، تجربه کنم همه‌ی رمان‌ها و قصه‌هایی را که تا به‌امروز خوانده‌ام. هر روز اتفاق تازه‌ای می‌افتد. غصه‌های اینجا، مثل حرف های توی کتاب نیست، حتی با همه‌ی حرف‌هایی که به هم دیگر گفته‌ایم زمین و آسمان فرق دارند. شاید بزرگترین فرقش در این باشد که‌اینجا نمی‌توانی برای آینده ‌آرزویی داشته باشی، چرا که ‌اصلا آینده‌ای در کار نیست. یادت می‌آید همیشه می‌گفتم اگر برای انسان‌ها فرصت کمی‌ باقی بماند، بهترین استفاده‌ها را از کم ترین فرصت‌ها خواهند کرد. حالا این اتفاق برای خود من افتاده‌است. کاش می‌شد یکی پیدا شود و این فرصت را برایم فراهم می‌کرد که به دنبال آخرین خواسته‌ام باشم. می‌دانی که؛ بارها گفته بودم، حتما می‌دانی چه کار خواهم کرد: کفش‌هایم را در می‌آورم و با آخرین حد ممکن سرعت به سویت می‌دوم. هر چند نمی‌توانم مطمئن باشم که هنوز هم مثل گذشته فکر می‌کنی؛ اما با این حال به سویت می‌دوم تا بتوانم لذت نرسیدن به‌ آخرین خواسته‌ام را درک کرده باشم. می‌دانی، بعضی وقت ها خنده‌ام می‌گیرد که حال و هوای این همه کوهستان وحشی هنوز نتوانسته ذره‌ای مرا رام کند. این‌ها را که می‌خواهم به تو بگویم، از خودم می‌پرسم آخر کسی نیست از تو بپرسد، به کدام سو می‌دوی، یا می‌دوی که به چه چیزی برسی؟ اینجا که به غیر از سنگ و صخره و کوه و انبوهی از صداهای توی فیلم‌های جنگی چیزی نیست! با این حال می‌خواهم به سوی تو بیایم. احمقانه ‌است اگر راستش را بگویم، ولی می‌خواهم من را در این وضعیت اسفبار ببینی. باید اعتراف کنم که فرصتی برای دروغ گفتن و داشتن ادعاهای بزرگ نمانده ‌است، حالا دیگر با تمام وجود به ترحمت نیازمندم. به ‌این که مرا طفلکی بخوانی و برایم گریه کنی و حتی اگر شده موهایت را چنگ بزنی و داد و هوار راه بیندازی. با این‌که مطمئن نیستم آنقدر که من به فکرت هست، به فکرم باشی، ولی باز هم هر چیزی که دلم بخواهد برایت می‌نویسم. هر چند می‌دانم اگر اینطور هم باشد تقصیر از تو نیست، چرا که ‌اطرافت پر است از انسان‌هایی که می‌توانی ساعت‌ها به ‌آن ها فکر کنی، منِ دریده سرنوشتِ پرت افتاده، بعد از این همه سال تلخٰ می‌توانم چه مقدار از مغز پرمشغله‌ی تو را به خودم مشغول سازم؟!

فکر می‌کنم گلایه‌ها زیاد ‌شدند. به دل نگیر، همه‌ی چرندیاتی را که نوشتم حدسیات بی اساس همیشگی خودم است. هنوز هم آدم بدبینی هستم، به قول تو بدبینی در خون منه! بگذریم. از مادرت چه خبر؟ بعد از این که من رفتم فکر نکنم دیگر بتواند بی‌خودی گیر بدهد، مگر ‌اینکه برای خودت مسئله‌ی تازه‌ای دست‌و‌پا کرده باشی، که هر کس هم باشد فکر نکنم بتواند نیمه‌شب زنگ بزند و بگوید با تو کار دارد و آنقدر مصمم و جدی باشد که مادرت حتی نتواند ‌از او بخواهد که خودش را معرفی کند و مجبور باشد تو را صدا بزند که بیایی و ببینی چه کسی ‌این وقت شب با تو کار دارد و بعد تویِ بیچاره‌ی از همه جا بی‌خبر که ته دلت مطمئنی من پشت خطم به فکر این باشی که چه دروغی برای مادرت سر هم کنی تا به قول خودت دلتنگی‌های پنهانی من فضای خانه‌تان را از این که هست سنگین تر نکند. می‌دانم که نباید باز هم شروع کنم، به قول تو حرفاهایم هیچ وقت نمی‌توانند از خان بدبینی بیرون بیایند. باشه، از یک چیز دیگر می‌نویسم برایت. می‌دانم باور نمی‌کنی، ولی اگر می توانستی ببینی که در چه شرایطی این چرندیات را برایت می‌نویسم، مرا به ‌آرزویم می‌رساندی و آنقدر دلت برایم می‌سوخت، که خالی از دغدغه‌ی اتفاق‌هایی که برایت افتاده‌اند و یا قرار است در آینده برایت بیفتند، راهی را در پیش می‌گیرم که همیشه می‌خواستم. در این هیر و ویر، میان صدای نابهنجار این همه ‌آدم، مدام تو را می‌بینم که ‌افتاده‌ای یک گوشه و ناله می‌کنی. انگار مریضی، شاید مثل همیشه یک سرماخوردگی ساده باشد و تمام ناله‌هایت از ترس آمپولی باشد که قرار است به زور تو را وادار به زدنش کنم، اما نمی‌دانم چرا این بار می‌ترسم، می‌ترسم یک وقت خدای ناکرده مریضیِ این بار تو دامنگیر همه‌ی آرزوهایم شود و یک وقت کاری دست خودم بدهم. وقتی پیشت بودم بزرگترین مشکلم این بود که نتوانم پول آمپولی را گیر بیاورم که با هزار التماس راضی می‌شدی بزنیش. ولی حالا چی، حالا که من نیستم چه کسی شب اول سرماخوردگیت را تا خودِ خودِ صبح به‌این فکر می‌کند که پول دوا و درمان تو را از چه کسی باید قرض بگیرد؟ حالا که من نیستم چه کسی نیمه‌های شب از خواب می‌پرد و بی آنکه ‌از خواب بیدارت کند و یا بعدا برایت تعریف کند، ساعت ها به ‌آن چشم های کوچکت خیره می‌ماند و بی خود و بی جهت مثل دیوانه‌ها اشک می‌ریزد؟ نمی‌دانم! شاید هنوز هم بسیار دیوانه‌وار و احمقانه فکر می‌کنم تو باید منتظر من مانده باشی، منتظر کسی که حتی رفقایش هم نمی‌دانند چه بلایی به سرش آمده ‌است. می‌دانم... می‌دانم، بی خودی عصبانی نشو، تو هم جای من بودی از این که هست بدبین‌تر می‌شدی. بدبینی اینجا با چیزی که تو آنجا سراغ داری، زمین تا آسمان فاصله دارد. اینجا برای هر لحظه زندگی بیشتر، باید کمی‌بدبین‌تر بود. حکایت کلاغ ها را گفته بودم برایت، نه؟! همان که جوجه‌هایش را هنگام رفتن نصیحت می‌کند و از آن ها می‌خواهد اگر آدمی ‌را دیدند که خم شده‌است، مطمئن باشند که برای برداشتن سنگ و پرت کردن به سوی کلاغ‌ها خم شده‌است. حالا من هم به بلای همان جوجه‌ی تیزهوش گرفتار شده‌ام که‌از مادرش پرسید:«مادر اگر آدم‌ها در جیبشان سنگ داشته باشند چی؟» اینجا همه در جیبشان سنگ دارند. یعنی آدم‌های اینجا دو دسته بیشتر نیستند، یا مثل خود من جوجه کلاغند، و یا آدم، منظورم آدم واقعیه! اینجا نیت بد آدم‌های بد واقعی را، باید از چشمشان بخوانم، این را خوب توی کله‌ام جا داده‌ام که‌احتمال دارد توی جیب همه‌ی آدم‌ها، سنگی برای پرت کردن وجود داشته باشد.

بگذریم، مثل همیشه دارم زیاد طولش می‌دهم. می‌خواهم به تو فکر کنم؛ نشسته‌ای کنار کتاب‌هایت، یکی از آن کتاب‌های قطور پر از فرمول‌های عجیب و غریب را بی هیچ هدفی ورق می‌زنی. آخرین بار از اعداد مختلط گفته بودی، اعدادی که وجود ندارند، اما در ریاضی عجیب و غریب شما فرض بر این است که ‌اگر این اعداد وجود داشته باشند، چه تغییراتی در عالم قاعده و بازار فرمول‌ها به وجود می‌آورند. راستی، تا حالا آدم مختلط هم دیده‌ای، یا جوجه کلاغ مختلط؟ یا هر موجود دیگری که تنها فرض بر این است که می‌تواند وجود داشته باشد. خودم را در جایگاه عجیب و غریبی می‌بینم، جایگاهی که هیچ چیز وجود خارجی ندارد، همه چیز مختلط است، ترکیب وحشتناکی از بودن و نبودن و یا هر اسم دیگری که تو برایش انتخاب می‌کنی. اما بر خلاف همه‌ی تئوری‌هایی که تو همیشه‌ از آن‌ها می‌گفتی، تنها چیزی که با تمام وجود به‌ آن ایمان دارم این است که رهایی از این همه صدای نابهنجار ناممکن است.

فکر نمی‌کنم بتوانم همه‌ی چیزهایی را که معمولا در آخرین لحظات به ذهن آدم ‌خطور می‌کنند، برایت بنویسم. شاید آخرین فیلم جنگی را که با هم دیدیم، بدون تو تجربه می‌کنم. تا چند لحظه‌ی دیگر می‌رسند. اینجا آخرین سنگری است که باید به ‌آن دست پیدا کنند. شاید فرمانده هم می‌دانست که جایی از اینجا بهتر برای من پیدا نمی‌شود، می‌دانست که چیزهایی برای گفتن مانده، ولی چه فایده، خودت که بهتر می‌دانی! دلم می‌خواست می‌توانستم از آخرین چشمانی که مرا نظاره می‌کنند می‌خواستم ‌این دفتر را به تو برساند، ولی فکر نکنم کسی راضی به‌انجام این کار باشد. خدا می‌داند این دفترچه همین جا میان خون و جسد و بوی باروت دفن می‌شود یا کسی آن را پیدا می‌کند و می‌خواند؟!

از رفقا خبری نیست. به غیر از صدای داد و بیداد و فحش‌های رکیکی که معلوم نیست به چه کسی‌ گفته می‌شوند، هیچ صدای دیگری نمی‌آید. به‌اسلحه‌ام نگاهی می‌اندازم، فکر کنم دیگر نیازی به ‌آن نداشته باشم، چرا که بیشتر از سه ساعت است فقط نقش یک چماق به دردنخور را بازی می‌کند. بی خیال حرف‌هایی که نوشته‌ام، به فکر آینده باش. داشت یادم می‌رفت، دو چیز دیگر هم به لیست چیزهایی که‌از آن ها متنفرم اضافه کن؛ بوی باروت و صدای انفجار. رسیدند، چهار یا پنج نفر هستند، به طرف سنگر من می‌آیند. می‌خواهم دفتر را توی جیبم بگذارم. شاید اتفاقی هم که شدهٰ به جیب هایم دست نزنند، فکر نکنم دیگر فرصتی مانده باشد تا بخواهم چیزی اضافه کنم. می‌دانم هیچ وقت نمی‌توانی این نامه را بخوانی، ولی کاش می‌شد...

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٥
تگ ها :