شوخی!

گفتم:«بابا تو کجایی؟ صدباز زنگ زدم! چرا گوشی را برنمی داری؟»

خنديد. گفت:«خوشحالم، خوشحالم، خيلی خوشحالم.»

گفتم:«چی شده مگه؟ واسه چی خوشحالی؟»

گفت:«هيچی بابا، همينطوری!» صداشوکمی پایین آورد و با پوزخند ادامه داد:«بايد نوبت بگیری که بتونی باهام حرف بزنی، الکی که نیست!»

خنديدم، داشت شوخی می کرد. باز هم خنديد، خوشحال بود.

 روز بعد تو خيابون اتفاقی ديدمش، فهمیدم که راست می گفت، باید نوبت می گرفتم...!

 

پ.ن:منو ببخش که اینقدر سر کارت گذاشتم٬‌ می دونی همیشه همینطوریه٬ همیشه!(لولیتا ـ ولادمیر ناباکوف)

 

 

  
نویسنده : انور حسن پور ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :